نيکيتاک

سسسسسسسسسسسسسسسسسسس سکوت

دو حماسه

حماسه اول:


کلیه را فروختیم به سگها،
قلبمان را پروانه ها رهن کردند، ولی خوکها نشستند
ششمان اسپورت شده، تند میزند،
مغزمان هم که بعنوان زباله ی سمی
ضبط و جمع آوری شد

ما ماندیم و یک دهان کف کرده
دستهای بریده شده به جرم دزدی 
پاهای کوتاه شده به حد گلیم

چشماهایمان هم هر وقت میخواهند میبینند،
گوشمان بدهی هایش را که تصفیه کرد، فقط طلبکار است

فقط وقتی قرص میخوریم بهار میشود،
هر روز دو ساعت بعد از گیلاس دودی، عصر جمعه است
تا ساعت چهار صبح
که بهار میشود
حماسه دوم:

ما اینجا حکومت میکنیم تا کلاه مدادهامان نیفتند،
ما همچنان حکومت میکنیم،

در درون ما، قلب و صفرا و بلغم موجودیت نمادین دارد
با تابلوهایی در دو طرف جناغ سینه،
که بیان موقعیت کارتزین اجزاست
تا خدای نکرده، خون ول در بشکه، 
راهی سربالا نرود
اختیار اختیار نکند
شبهه نزند
شک نکند،
در تفکر، متقین مقدم بر ذوالتقین باشد، 

راهنمای مهربان حرکت خون مجازی یا مجازی خون یا مجازی خون مجازی 
به موجودیتی مشکوک،
به موجودیتی نه معلوم، 
چون غده ای چرکین و سرطانی،
که حرامی
درست مثل متازتاز،
متازتاز،
الموجود، موجود من المکان غیر المکنه
و المکان، الموجود ممکن الموجود منه

معلق زاده شدن، ت
علیق بی حد اجزاء ست
خاصیت شیمیایی «خود» ما ست
فیتیله پیچ شدن، عقل عملی، و دود، عقل معاش 

اعدامش کنید،
ما اینجا حکومت میکنیم ...


+   نیکیتاک ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۱

 

غایتت را دوره خواهم کرد ... این چیز نازل نمیشود چرا؟ 

اوج شایعات مثلث برمودایت هم

مسکن

یک لخت آسودگی نیست ...

تراژیکم، شیر مغلوب اژدها به جای شتر 

به خریت تن سپرده است ...

سیگارم کجاست، این برچسبها حال نمیدهد،

دیگری مثله شده 

دیگری اخته از دگر بوده گیش ...

+   نیکیتاک ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٦

وقت هنرمندی

میشوی در درون نا کجا آبادهای من، 

باد می شوی، خاک، آب، آتش میزنی...

دستت را بده تا بیاورمت بیرون، محصور حصر ابدالدهر کلمات ...

تناقض زیبای نجات تو، تناقض زیبای من منجی، تناقض تناقض زیبا، زیبایی متناقض زیبا

نجات و فرار و ناز و چراغ و ایست و طلسم و نماز و سیگار و قهوه

تجریش و مدرنیته و شوش و یارانه و ترشی لیته و حقارت و انتظار و نزول و سفته

یک خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای الکی، یک خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای الکی ...

بنوش خودم! بنوش!

خودم، بنوشان به خودت که از خیش، خویش برون کشیده ای،

درون دایره الدوائر، صورت مرجع هر ولوگردی باطل حول یک نقطه به فواصل مساوی،

تکثر کن، بزا

بزا توله سگی که قورت داده ای را

بزا

 

+   نیکیتاک ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٠

عاقبت فرعون

فراعنه غروبا میرفتن به خورشید میگفتن غروب کن، ولی چون حال نداشتن صبحا زود بیدار بشن معمولا صبحا نمیرفتن به خورشید بگن طلوع کن. اینجوری شد که مردم مصر فهمیدن اگه فراعنه نباشن دیگه خورشید غروب نمیکنه و شب نمیشه و دزدها هم مجال بیرون اومدن ندارن و خلاصه خیلی خوب میشه. این شد که با رود نیل دست به یکی کردن و هفت تا گاو و بازیگرای سریال چاق و لاغر رو برداشتن و رفتن فرعون رو سرنگون کردن. این وسط عیسی نامی پیدا شد که از بچه گی دلش میخواست معروف بشه، دوید وس و گفت بیایید منو بکشین من فرعونم، مردمم که حسابی سر وجد اومده بودن تیکه و پارش کردن. اینجوری شد که فرعونم با مردم لج کرد و یه لشکر آدم با ابوعلی سینا فرستاد تا تو زمینای کوهستانی اونطرف دریای سفید مردمی پیدا کنن که بیارن با مردم مصر عوض کنن. اونا هم رفتن و یه کاری کردن 1000 سال تو اونجا صبح نشه بعد که صبح شد و زورشون به خورشید نرسید و همه جا روشن شد، فهمیدن که ای دل غافل فاضلابای دنیا داره سرریز میشه تو دریاها و ممکن فاجعه ی زیست محیطی به بار بیاره. همین شد که فرعون همونا رو مامور کرد به جمع آوری فاضلابای دنیا بعدش یه گربه رو خوابوند به بغل رو خاک و یه گودال براش کند. (این کارا رو به دست یکی از نوکراش به اسم فلمان سارسی میکرد) بعد همه فاضلابا رو ریخت تو این گودال تا بوی گندش همینجا بمونه و هرکی هم بمونه بوی گند بگیره و هر کی هم بره بوی گند رو با خودش ببره و خلاصه این شد که مردم مصر فهمیدن غروب خورشید هیچ ربطی به حضور فرعون نداره.

============================

خواننده1: به به (صدای پس زمینه: من که چیزی نفهمیدم خاک بر سر چه غلطی کرده)

خواننده 2: قربون سر بریده حضرت قلی بشم که چه مظلوم بود

تماشاچی 123: این چیه!!!!!!!!!!! کی میخواد دنیا بی بعد بشه؟

+   نیکیتاک ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢

مالیات بر لرزش فرسوده ...

 

کلاغها بیخانه مانیشان را با سواری گرفتن از باد تلافی میکنند.

ما با سیگار...

رودخانه ها آب را دور نمیریزند به دریا هبه میکنند ما هم مالیات میدهیم مغزمان را ...

مامورین مالیات حساب را با روده ی ما اشتباه نگیرید ...

اگر آن را بکشید دیگر نداریم که بدهیم ...

این نوشته سراسر مثبت است. بخندید...

+   نیکیتاک ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۳

دو وجب کوچکتر از قلمم

دستم، دو وجب کوچکتر از قلمم مینویسد،

قلمم دو وجب کوچکتر از ذهنم،

ذهنم دو وجب کوچکتر از خودم،

و خودم هم وجب وجب آب میروم،

تیر از پشت سر خوردن خیلی بهتر از کمان و چله ی ناکشیده را دیدن است و هر دو بهتر از دانستن،

«خاطره خود کلانتر جان است، بر سرت بشکند خراب شود، همچو زندان ژان وال ژان است حافظه مغز را بدراند، صد گیگابایت را بپراند، نان روز از برای سکس شب است، نان شب هم برای عاشق مست»

من یک عادم مآ مولی حصطم

+   نیکیتاک ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳

سرنوشت

چند وقت پیش ایمیلی برام اومد و توش عاقبت شخصیتهای کارتونی مثل پرفسور بالتازار که مرده، پت و مت که دو تا مهندس شدن، ملوان زبل که معتاد شده و ... نوشته شده بود و الان این عکس با تاپیک، جدیدترین عکس حنا دختر مزرعه! بدستم رسید.

خب شاید اینکه قاطی کردم یا شایدم غاتی پاطی حسابی کردم مزید بر علت شده باشه. 

البته من نمیدونم که واقعن برای این جایگاه ساخته شدم یا آیا اصلا باید ساخته میشدم یا اینکه وقت لازم دارم تا ساخته بشم یا اینکه تو شهر کورا یه چشم کت خدا شده و یا هزاران چیز دیگه...

-------------------

(قصه گو به سمت دیگه ی سن میره و با حالتی دعا گونه شروع میکنه به در آوردن ادا اتفار خوک)

1: بیماری سختی داشت...

2: هر چی بود شبیه خوک بودن نبود (با تنبلی تمام تنش رو میکشه تا خاکستر سیگارش رو بتونه توی تراش خالی کنه که نمیرسه و میریزه روی میز)

1: بسته بندیش کردی؟

2: دنبال دردسر میگردیا، وقتی کلهم توی یه ساک دستی میشه جاش داد چرا بسته بندی؟

1: حتمن درست میگی.

تماشاچی123: لطفن اینجای نمایش رو تکرار کنین.

خانم منشی صحنه: بریم صحنه بعدی، این گربه ها رو هم از اینجا جمع کنین.

2: صدای زوزه ی سگ از وزوز پشه هم غمگین تره

(تلفن زنگ میزنه و همه از خواب پا میشن)

- تمامی جملات مهمن تک تک کلمه ها! همشون همشون.

+   نیکیتاک ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۳

الکلام یجز الکلام

باغهای جوانه زدن زندگی که تورا به جلو از چله ی کمان میرانند و نوک پیکان را به پیری سرد زمستانی ای میکوبد که رمق و توان آب حیوان در رفتنش نیست و نبود و نمیباشد و باید راند در جاده ای منتهی به ! منتهی به چه منتهی به یک پرسش شاد و شکوفان و نه جوابی هرزه نه جوابی پتیاره که در هر لجنی و در بغل هر سوالی میخوابد.

جاده ای دو طرف باز به بیابانی شکوفان از دانه های هزار سال روئیده شده و تابیده شده ی شنزاران و خطوط زرد ناممتد که تورا به خوابی زهراگین میخوانند.

راندن در بیجادگی کوهستان و بیابان و همخوابگی با مدادی کند شده از جان کندن تفهیم توهم دانستن، نه بدان سان که نره گاو گند «چاله دهان» شاعری شعری، «راست بدان سان» که تفاهم شیمیایی اصیل عنصری با عنصری در گوی کاسه ای کلسیمی پر از سدیم.

تفو بر حرم شرمگاهین پیش شبانگاهان مجاز بی مجازات خط ممتد!

میچرخم و میخوانم و با صدای زنگ تلفن آرام آرام میرقصم تا تمام توان و تابم آب شود و بخوابم...

هنوز هم من مانده ام هنوز!

با خشونت مصنوعی تنفس از زیر قاب یخ زده ی پلاستیکی شفاف با قلقل کپسولی دراز...

من بی مو شده ام.

+   نیکیتاک ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱

 

و سیاه شد در فراموشی، سگ سفید امنیتم و کبوترانم را از یاد بردم.

و میرفتم و میرفتم و میرفتم

تا بدانم تابدانم تا بدانم

از صفحه ای به صفحه ای 

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند.

-----------------------------------

شاید حسین پناهی چیز خواصی مد نظرش بوده 

+   نیکیتاک ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٩

کفشهایم کو!

این چند وقته اتفاقات به ظاهر عجیب و غریبی توی ایران افتاد، عموم ما همه رو تشویق به شرکت در آینده شون کردیم! بعد شاکی شدیم که رای ها عوض بدل شده! بعد از مردن ندا ناراحت شدیم شاید به خیابون رفتیم شایدم فقط به دسکتاپ کامپیوتر بسنده کردیم و با ترس و لرز ایمیلها رو خوندیم و با پاک کردن فروارد لیست، فروارد کردیم یا اینکه ترسو تر بودیم و فقط خوندیم و پاک کردیم، توییترمون رو لاک کردیم، فیس بود رو هاید کردیم و کلی هم با فیلتر شکنهای گوناگون سر و کله زدیم و بی بی سی و وی او ای نگاه کردیم و ... .

ماها آدمهایی هستیم بقدری ایده آل گرا که باور میکنیم کسی که میاد میگه قیمت تخم مرغ رو باور نکنین این نموداره رو باور کنین، اونقدر وقاحت نداره که بیاد و رای ها رو عوض کنه.

راستش این متن رو فقط برای تو مینویسم، یادته که مدتها با دوستهامون سر فرار کردن از ایران بحث کردیم، حتی با همدیگه هم زیاد بحث کردیم.

نهایتن اینجا دلیلی رو مینویسم که شاید هیچوقت نخونی اما واقعن وجود داره و نمیخوام مستقیم بهت بگم.

از یه گفته ی استالین شروع میکنم: «مردن یه نفر یه فاجعه ست اما مردن یه میلیون فقط آماره».

ماها، یعنی مردم ما دیدن که ندا با تیر کشته شد، در ضمن همین مردم همین ماها دیدیم که 150 - 60 نفر تو حادثه ی هواپیمای کاسپین مردن!

واقعن چقدر تفاوت بین این دوتا بود؟ چقدر تاثر اولی زیاد و تاثر دومی کم بود. من دیشب با هواپیمای کاسپین اومدم ولی دروغ گفتم که هواپیما، آسمانه، حتی نگذاشتم بیای فرودگاه برای اینکه الکی نگران نشی، ببین چقدر مغز ما احمقه، اما یه چیز خیلی خیلی مهم این وسط هست.

مگه نه اینکه دلیل سقوط این هواپیما با چند تا واسطه به همون شخصی برمیگرده که ندا رو کشته یا لااقل ما فکر میکنیم کشته. به قول نامجو «عدد عدد عدد عدد»، برای ما آدمهای مریض دیدن صحنه ی خون اومدن از دماغ و دهن یه دختر جوون و کشته شدنش خیلی خیلی ناراحت کننده تر از مردن 150 60 نفر با سقوط هواپیما بطوری که حتی جسد هواپیماش هم قابل تشخیص نبوده هستش، واقعن این دو تا همتراز هستند یا باید بپذیریم که ما انسانهایی هستیم یا شدیم که عدد برامون مهمه، اینکه یه نفر به یه حکومت دیکتاتوری اعتراض کنه و بمیره طبیعتا چیزیه که خودش پذیرفته که بیاد کتک بخوره، اما خب حقش نبوده که بمیره، اما کسی که فقط یه مسافره همین، همینقدر ساده، بمیره چون قطعات یدکی نداریم و باید هواپیماهامون رو دو تا یکی کنیم و اون بحث احمقانه سر مردن 147 نفر یا 150 نفر یا 167 نفر خبرگذاریها با هم و ... .

به هر حال امروز تلویزیون اعلام کرد جعبه سیاه هواپیما پیدا شده، که البته خیلی وقت بود پیدا شده بود و بهر حال من انتظار ندارم علت سقوط چیزی به غیر از عوامل غیر قابل کنترل طبیعی یا در بهترین حالت خطای خلبان اعلام بشه. 

به قول نیچه شاید همه اینا برگرده به زنانگی احمقانه ی اجتماعی، که البته به نظر من یه بی انصافی بزرگه. اما دلیلی که باید از اینها فرار کرد به سادگی هر چه تمام، از بین رفتن این اتفاقات نیست، به هیچ وجه نیست.

تنها دلیل فرار، نبودن یکی از افرادی که به هر طریق به سادگی فعل مردن رو صرف میکنن هست. تلاش برای اجتماعی بهتر همواره یکی از احمقانه ترین اهدافی بوده که بشر داشته، اگه میخوای خوب زندگی کنی، خب برو یه جای خوب، لازم نیست هزار نفر رو به کشتن بدی که از زندگی گله واری که دارن توش مثل خر کیف میکنن در بیان، از مشروطه تا الان کلی اتفاقات جور و واجور افتاده اما فقط کافیه به این فکر کنی که بهترین دهه های زندگیمون حتی 1 برگ کتاب تاریخ هم نمیشه، یه نفر صد سال دیگه میخونه، یه نیش خند میزنه، تاسف میخوره و سعی میکنه ده بار از روش بخونه تا فردا که امتحان داره بتونه جملات رو عینن نقل کنه. اهمیت ما همینه.

اما با رفتن فقط میتونیم روزها و شبهای باقی مونده از عمرمون رو جایی بگذرونیم که به سادگی فقط محترم باشیم، مثل سگ خونگی دست بسرمون بکشن و استخون دهنمون بزارن و روی بالش پر غو بخوابیم، به جای اینکه توی آغل تو پشکل خودمون بغلتیم و چرخ بخوریم و «با هر فشار هرزه ی دستی بانگ برآورد که وه چقدر خوشبختم». مطمئنن سگ بودن و گوسفند بودن هر دو حیوون بودنه اما تو یکیش راحتی و تو اونیکی مثل مازوخیست ها خودتو به در و دیوار میکوبونی و تو پهن خودت دست و پا میزنی.

نهایتن، گور پدر دموکراسی و مردم عدالت خواه و رفاه و آرامش و آزادگی یا بقولی دیگی که واسه من نجوشه، میخوام سر سگ توش بجوشه. خیلی دردناکه ولی بهتره بزاری بجای توهین واضح بهت توهین ناواضح بشه حداقل حس بهتری خواهی داشت. شایدم نداشته باشی بهر حال در این طویله همیشه رو به ما بازه هر چند امتیازی محسوب نمیشه اما بزار سگ صاحب خونه بودن رو هم امتحان کنیم.

سر آن ندارد امشب که براید آفتابی

چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

برو ای گدای مسکین و دری دیگر طلب کن

که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

+   نیکیتاک ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱

آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟

هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک می‌شود، مراحل اضمحلالش قاعدتاًً در دو مرحله اتفاق می‌افتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرار آمیز به وقوع می‌پیوندد: به یکباره مردم در می‌یابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمی‌ترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیتش را از دست می‌دهد، بلکه اعمال قدرتش به خودی خود به عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر می‌شود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی می‌رسد، اما به راه رفتنش ادامه می‌دهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده می‌گیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز می‌شود که به پایین نگاه می‌کند و ژرفای دره را می‌بیند. رژیمی که اقتدارش را از دست می‌دهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد...

در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از انقلاب خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظه دقیق این گسست را نشان می‌دهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامی که پلیس بر سر تظاهرکننده‌ای داد کشید که حرکت کند و او از جایش تکان نخورد، پلیس شرمنده صرفاً از خیر او گذشت؛ یکی دوساعت بعد، همه تهران این داستان را می‌دانستند و اگرچه درگیری‌های خیابانی هفته‌های متمادی ادامه داشت، همه به نوعی می‌دانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟

روایت‌های مختلفی از اتفاقات تهران وجود دارد. برخی در این اعتراضات اوج "حرکت اصلاح‌گرایانه" هوادارغرب را می بینند که در همان جهت انقلابهای "نارنجی" در اوکراین، گرجستان و غیره بود - واکنشی سکولار به انقلاب خمینی. ایشان این اعتراضات را به عنوان نخستین گامها در جهت ایرانی جدید، سکولار و لیبرال دمکرات می بینند که از بنیادگرایی اسلامی آزاد شده است. این تعبیراز سوی شکاکانی خنثی می‌شود که باور دارند احمدی‌نژاد واقعا برنده شده است: او صدای اکثریت است ، در حالی که هواداران موسوی از میان طبقه متوسط و فرزندان نازپرورده آنان می‌آیند. به طور خلاصه می‌گویند: بیایید توهم‌ها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبرو شویم که، با احمدی‌نژاد، ایران رییس جمهوری دارد که لایق آن است. در مرحله بعد، کسانی هستند که موسوی را به‌خاطر تعلقش به نظام روحانی حاکم رد می‌کنند که تنها قیافه ظاهری‌اش از احمدی‌نژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامه انرژی هسته‌ای را ادامه بدهد، مخالف به رسمیت شناختن اسرائیل است، به علاوه به عنوان نخست وزیر درسالهای جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است.

دست آخر، غم‌انگیز ترین این مواضع متعلق به "چپ گرایان" طرفدار احمدی‌نژاد است: مهمترین مسئله برای ایشان استقلال ایران است. احمدی نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد - احمدی نژاد واقعی این است ، یا اقلا به ما این‌گونه می گویند، که زیر تصویرمتحجر و منکرهولوکاست که رسانه‌های غربی از او ساخته‌اند، ‌پنهان است. بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در
۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییس‌جمهورمشروع و قانونی. مشکل این دیدگاه فقط انکار مستندات نیست: مشارکت بالای راًی‌دهندگان ازمیزان معمول ۵۵ درصد به ۸۵ درصد را فقط می‌توان به عنوان رأی اعتراضی تعبیر کرد. به علاوه،‌ این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل اراده مردم به نمایش می‌گذارد، و قیم مآبانه می‌پندارد که برای ایرانیان عقب‌مانده، همان احمدی‌نژاد مناسب است - اینها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیده‌اند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند.


این روایتها، با وجود تعارضات شدیدی که با هم دارند، همگی بر اساس محور تقابل بین تندروهای اسلامی با اصلاح‌گرایان لیبرال غرب‌گرا بنا شده‌اند. به همین دلیل است که نمی توانند جایگاه موسوی را تعیین کنند: آیا بالاخره موسوی اصلاح طلبی با پشتوانه غرب است که به دنبال آزادی فردی بیشتر و بازار آزاد است، یا عضوی از نظام روحانی حاکم که نهایتاً پیروزی‌اش هیچ تأثیر جدی در تغییرطبیعت رژیم ندارد؟ چنین نوسانات فاحشی در این تحلیل‌ها نشانگر آن است که همگی از درک طبیعت حقیقی این اعتراضات عاجزند.


رنگ سبزی که هواداران موسوی اختیار کرده‌اند، فریاد‌های الله اکبری که از پشت‌بامهای تهران در تاریکی شب طنین انداز می‌شود، به وضوح نشان می‌دهد که ایشان این عمل خود را تکرار انقلاب
۱۹۷۹ خمینی می‌دانند، ‌بازگشت به ریشه‌های آن و شرایط پیش از انحراف انقلاب . این بازگشت تنها شامل برنامه‌ها نمی‌شود؛ حتی بیش از آن شیوه فعالیت جمع را مد نظر دارد، اتحاد راسخ مردم، اتفاق نظر و یکپارچگی فراگیرشان، خود-سازماندهی ابتکاری‌شان، شیوه‌های فی‌البداهه‌ برگزاری اعتراضاتشان، ترکیب منحصر به فردخود انگیختگی و نظم اشان، یا آن راهپیمایی تهدید آمیز هزاران-هزارشان در کمال سکوت. ما اینجا با خیزش مردمی اصیلی از طرفداران مغبون‌شده انقلاب خمینی سروکار داریم.

چندین پیامد مهم از این دیدگاه نتیجه می‌شود. نخست، ‌احمدی نژاد قهرمان اسلام‌گرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعا فاسد اسلامو-فاشیست است، یک یرلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقک‌ مآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانه‌اش حتی اکثریت آیت‌الله‌ها را هم معذب می‌کند. نان پخش کردنهای عوام‌فریبانه‌اش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سراو نه فقط سازمانهای سرکوب‌گر پلیس ودستگاههای بسیار غربی شده روابط عمومی ، بلکه یک طبقه تازه به‌دوران رسیده ثروتمند قوی ایستاده که در نتیجه فساد رژیم به‌وجود آمده است ( سپاه پاسداران ایران نیروی شبه نظامی طبقه کارگر نیست، بلکه نهادی فوق‌العاده فاسد و قدرتمندترین مرکز ثروت در کشور است).


ثانیاً، باید بتوان تفاوتی مشخص میان دو کاندیدای اصلی مقابل احمدی‌نژاد، یعنی مهدی کروبی و موسوی، قائل شد: کروبی عملاً یک اصلاح طلب است، او اساساً نسخه ایرانی از هویتی سیاسی را ارئه می‌دهد که به همه گروهها قول مساعدت می‌دهد. موسوی کاملا با او متفاوت است:‌ نام او مترادف بازدمیدن در رویایی عمومی است که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند. حتی اگر این رویا یک "آرمانشهر" بود، باید در آن آرمانشهر اصیل انقلاب را جستجو کرد. این بدان معنی است که انقلاب
۱۹۷۹ خمینی را نمی‌توان به جریان تندروی اسلامگرایی که قدرت را در دست دارد تقلیل داد - این انقلاب بسی فراتر از آن بود. اکنون زمان به یاد آوردن شور وشوق باورنکردنی سال اول پس از انقلاب است، به همراه انفجار نفس گیر خلاقیت سیاسی و اجتماعی، تجربه‌های تشکیلاتی و بحثهای میان دانشجویان و مردم عادی. این حقیقت که چنین انفجاری باید خاموش می‌شد، گواه آن است که انقلاب خمینی واقعه سیاسی اصیلی بود، یک "گشایش" موقتی که نیروهای بی سابقه تغییر اجتماعی را آزاد می‌ساخت، لحظه‌ای که در آن "هر چیز ممکن به نظر می‌رسید". آنچه به دنبال آن واقع شد، بسته شدنی تدریجی بود که از طریق به‌دست گرفتن کنترل سیاسی توسط نظام اسلامی حاصل شد. به زبان فرویدی،‌ باید گفت حرکت اعتراضی این روزها "بازگشت سرکوب‌شد‌گان" انقلاب خمینی است.


و دست آخر، این بدان معناست که در اسلام پتانسیلی حقیقی وجود دارد - برای یافتن یک "اسلام خوب" لازم نیست به قرن دهم بازگردیم، آن را همین‌جا در مقابل چشمانمان می‌توانیم ببینم.

آینده نامشخص است - بسیار ممکن است آنان‌که بر اریکه قدرتند جلوی انفجار توده‌ها را بگیرند، و گربه ما هم به قعر دره سقوط نکند،‌ بلکه دوباره خود را بر زمین استوار بیابد. در هر صورت، رژیم ایران دیگرنه همان رژیم قبلی، بلکه قدرت خودکامه فاسدی میان بقیه خواهدبود. نتیجه هر چه شود، بسیار مهم است که به خاطر بسپاریم که هم اکنون شاهد واقعه‌ عظیم رهایی‌بخشی هستیم که در قالب جدال میان لیبرالهای غرب‌گرا و بنیاد‌گرایان ضد غرب نمی‌گنجد. اگر واقع‌بینی منفی نگرمان سبب شود ظرفیت درک بعد رهایی بخشی آن را از دست بدهیم، باید گفت که ما در غرب عملا در حال ورود به دوره پسا-دموکراتیکی هستیم که در آن به انتظار احمدی‌نژاد خودمان نشسته‌ایم. ایتالیایی‌ها اکنون نام او را میدانند: برلوسکونی. سایرین هم در صف منتظرند.

 

اسلاوی ژیژک

 

+   نیکیتاک ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٧

انتخابات

بله خب بایدم میرحسین بشه چگوارا البته میتونم بفهمم که شعر آفتابکاران اصل اصلش هم ابزار بوده تا یه عده سیاهی لشگر بپا کنه ولی چگوارا رو نمیفهمم دیگه چرا! اصلا شاید چون اسمش قشنگه و بهتر خر میکنه.

بهر حال در این برهه ی حساس زمانی خر باشیم

+   نیکیتاک ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٢

il n'y a rien de bien

هزار جهد بکردم! نکردم!

خر حمالی بزرگترین امتیاز من بودن است...

+   نیکیتاک ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٧

چندان دخیل مبند که بخشکانیم از شرم ناتوانی خویش...

خودت میدونی که تنها کسی که هدفم بود تو نبودی. هر کی بود تو نبودی. هرکی هرکی شد. خودت میدونی که هرکی هرکی شد پس تو نبودی.

خلاصه اینکه

درخت معجزه نیستم،

تنها یکی درختم

نوجی در آبکندی

+   نیکیتاک ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٤

it's a beautiful night in pariss

فرانسوی ها ادعا میکن که این برج رو ایفل ساخته ولی روی یه پلاک طبقه دوم سمت شمالی نوشته بود American Society of Civil engineers

+   نیکیتاک ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢

تبریک عید

پارسال نشستم، 100 تا متن برای 100 نفر بعنوان تبریک عید نوشتم. اما امسال همینجا فقط یه جمله مینویسم:

غیر از این نکته که حافظ زتو ناخشنود است

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

با احترام

گور پدر همتون

+   نیکیتاک ; ٥:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۸

میموزا این فلورا

این مرد که آهنگ پدر خوانده رو بصورت کاملا فالش با ساکسیفون تنورش میزد، یه تابلو داشت که روش نوشته شده بود:

لعنت به دنیایی که توش فقط جنس نر و ماده پیدا میشه.

و آخر شب هم، نان و شراب اثر ایناتسیوسیلونه

+   نیکیتاک ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٦

لا شاته نی کانتاره

بونجورنو ایتالیانو

 

+   نیکیتاک ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٢

بزدل

حتی جرات بکار بردن استعاره رو هم ندارم.

.

.

.

با شوقی کودکانه،

با همه چیزی که میتواند کودکی خرد در دستش بگیرد،

با هر آنچه پری وار به خواهشهای شازده مضلف دره های آنسوی ترک میتوان پاسخ داد،

و به تمامی آنچه رستنیست و زائیدنی و دوست داشتنی...

روزی

با دندانهای کند شده و تخت شده از جویدن علف،

و با حرکات موزون بالا و پایین و چپ راست دو فک،

با آرامش تمام،

خیالی آسوده،

سبز سبز،

با چاشنی کورساکف، سمفونی شهرزاد...

از فوقانیترین نقطه ی جناق سینه ات، درست زیر خرخره،

شروع به جویدنت میکنم،

مادامی که به مهره های گردنت برسم.

و تو میخندی

به یادگار از آخرین غی.

«وای چه خون گرمی»

+   نیکیتاک ; ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۱

هر وقت

هر وقت با الان یکی میشم... چشم میسایم... الانم با هر وقت یکیست...

هیچ تماشاچی ای ندارد این تئاتر

ارکستر تعطیل است

اطلاع ثانوی در دسترس نمی باشد

حتی شما دوست عزیز موجود نداریم

اما ماست داریم با کره ی کره خر کد خدا

ماه آلت قلب است و راه آلت ثبت

تند تند نفس میکشم تند تند امر میکنم که نفس بکشم و وقتی حواسم پرد میشود تند تند نفسم کش می آید و تند تند قلبم میزند و شیمی درمانی جواب نمیدهد.

روی اسب سم طلا مینشینم و سرگین مینوشم

روی خر وارها عاشقی که دلشان قطره ای دریا نخواست، با تکه تکه های گوشتهای بو داده شده ی بدنم مینویسم:

گذشت عمر و به دل عشوه میخریم هنوز

که هست در پس شام، جیش بوس لالا

«امر میکنیم که هیچ بنده ای آزرده نباشد»

من خوشحالم

«امر میکنیم که سواران یکان یکان و دهگان دهگان و صد گان صدگان و ...

خم میشوم و نوک انگشت شست پایم را میلیسم، نه با زبان که با مغز

طعم خودساخته ی روده ها چه زیبا مینوازند آهنگ پدر سپوخته را

«خانه خالی بود و خان بی آب و نان وانچه بود آش دهن سوزی نبود»

سوگواری میکنم زنده بودن را، تشییع جنازه میکنم.

«ای قلب! تو چه داری که قرمزی فلفلهای هلاکوخان در تو نهان است»

و قلب پاسخ میدهد «تب و تاب»

«ای قلب! تو حوصله ات سر نمیرود»

و قلب پیش بینی میکند که ابرهای باران زا از سوی خاور به باختر همواره در تلاطم امواج دودزای موجوداتی به اسم انسان، شاش میکنند.

«ای قلب! زادنت چگونه آغاز شد»

و قلب خسته و رنجور فرصتی برای استراحت میخواهد و من دلم میسوزد و اجازه میدهم و سپس

میمیرم.

تعریف سیستم عوض میشود : مجموعه ی بردگان زورگو

«ای خاک بستر من کجای آلت جنسی تاول زده ی جزامیست نهفته است»

و خاک مرده پاسخ میدهد: مرزت آنجاست

«ای خاک چه میدهی که پیراهنی زربفت و سالم با خود به پیشکش بیاورم؟»

خاک نیشخندی میزند و میگوید که کرمکان دم گرد لزج پوست و زالوهای شیرین خوار و جنگل های بهاری را.

من لباس ببر میخواهم ... مار را خواهم کشت، لباس ببر کجاست؟

تا سرپا بر روی دیوار سیمانی پشت در خانه بشاشم.

-------------------

کامنتاتون حالمو بهم میزنه.

+   نیکیتاک ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۳

...

میچرخم و میخواهم و میدانم که نمیخواهم بدانم و میدانم که نمیتوانم بچرخم و ندانم که میخواخم ندانم و بدانم که ندانستن را دوست میدارم. میچرخم به دور همه آن چیزها میچرخم و میخرم و میفروشم و میسازم و میبازم و ساعت تیک تاک میکند.

به اندازه ی قلمم میچرخم و نوک انگشتانم را با چرخ گوشت می خارانم و پاهایم بوی گندآب روسپیسرای دیانت میدهد.

به اندازه ی سی و هشت هزار و چهار صد کیلومتر بالا تر به دور گردکان زمین میچرخم و میبینم که همه چیز فریز شده است همه جا ثابت است من ثابت است او ثابت است تو ثابت است و میچرخم و میچرخم و میچرخم.

مو هایم کو! از چه کسی طلب دارم؟

+   نیکیتاک ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٦

داسویدانیا، التوروسو

شب تاریک بود و صدای سوسوی ستاره ها رو میتونستی از روی نسیم سردی که از سرما داغ روی نوک دماغت میذاشت بفهمی. جرات دست زدن به گوشهات رو نداشتی و هر لحظه فکر میکردی که از سرما خشک شدن و به محض لمس شدن میریزن. حالت عجیبی بود، شاید دو متر یا سه یا حتی هزار متر رو تو این شرایط وحشتناک قدم زدم.

کاری که میکردم خیلی تفاوتی با فشار های پی در پی بر معده برای خروج گازهای دردسرزای مانع خوابیدن نبود و این بهانه ای شده بود که بقول دکارت بشوم من هستم! من میخواهم بگوزم، پس مجبورم راه بروم، پس همینطوری فکر میکنم، پس هستم.

...

قهوه ی داغ توی اون روز تابستونی بیشتر حالم رو بد میکرد و داشتم به دستمالی که 2 - 3 متر جلوتر روی میز بود فکر میکردم که همش رو روی اون طوری بالا بیارم که تمامی فشارهای روحی روانی از کودکی تا الانم رو فراموش کنم. شیپورچی هم که تو این هاگیر واگیر گیر داده بود و میخواست بمب گذاری های 11 سپتامبر رو گردن بگیرم.

...

بواسیل شبیه به سوزنی که از ته به جائیت فرو کنن که نتونی تکون بدی خودتو و حتی نتونی حالتتو از ترس اینکه بقیه بفهمن که وای خدا به دور کونش بواسیلیه، داشت آزارم میداد. مجبور بودم حالت عادی راه رفتنم رو حفظ کنم در ضمن اینکه دائمن از من میخواستم که پیششون بشینم و کارهای مختلف رو توضیح بدم. چنان هم استادانه فیلم بازی میکردم که اینگار یه مرتاض داره آستوریاس رو با یه دست روی هارپسیکورد میزنه.

...

دندونهام از جویدن خسته ن. بوی شاش و گه همه ی دور و برم رو گرفته و از فرط چاقی نمیتونم خودم رو حرکت بدم، دوست داشتم که یه لیفتراک داشتم که باهاش خودمو بلند میکردم، نه زیاد، فقط نیم متر اونورتر میزاشتم. البته چه فایده اونجا هم دو روز دیگه همینه اوضاعش. شعاع دسترسیم داشت کم میشد. یخچال پر از غذاهای رنگ و وارنگ بود و من حتی تاب رفتن و یا حتی تکون دادن خودم رو هم نداشتم. میخواستم همه لذت رو یکجا ببلعم. تکه های جگر رو که میخوردم تمام خونش دور دهنم پاشیده بود و پارتی نیمه شب مگسها رو رونقی صد چندان بخشیده بود. البته یه تیکه از باسنم هم زخم بستر گرفته بود و گوشت اضافه در آورده بود که دیروز خیلی درد میکرد. وقتی برگشتم فهمیدم که چندتا مورچه ی بلا برده این منبع پروتئین رو کشف کردن و قص الی هذا. زنده زنده خیلی ظلمه، اما خب عیبی نداره اون گوشته بهرحال اضافیه و خودمم هیچ احتیاجی بهش ندارم اینجوری حداقل یه رضایت خاطری پیدا میکنم که عده ای رو از گرسنگی در آوردم.

...

صدای نوحه ی حاج منصور و یاد تریاک و امام حسین و آش نذری و خورشت قیمه و اسهال و سینه زنی تمامی چیزهایی هستن شبیه به یه سری المان که نمیتونم بفهمم بینشون مشغول چه کاری هستم. واقعن بیهوش بیهوش دارم میشم. اینقدر نمیخوام بهش فکر کنم که فکر نمیتونم بکنم اما نمیدونم چه مرگیه که میخوام فکر کنم و بفهمم که چقدر کثیف فکر میکنم و بعدش که ارضاء شدم دیگه یه چند وقتی فکر نکنم و بعدش دوباره فکر کنم و ...

...

فمکروا و مکرالله، والله خیر الماکرین ...

و چه بوی شاشی میدهی، عطر من وان من شو ست.

+   نیکیتاک ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۱

از نمایشنامه تا انتهای سوراخ کون و مکان

جناب نیا نه تنها فکر بنده که سوراخ کون بنده نیز کثیف است چرا که هر چه از آن دوری میجویم را از طریق فشردن لای لایه چربی های اشکم خود بواسطه ی ماهیچه ی دیافراگم بر دل و روده، خارج میسازم.

جناب محمد علی اردبیلی، جوانه میزند مطمئنن، البته دوستی داشتم که میگفت برای ازدواج، باید یا مغزت اندازه ی تخمت باشه یا تخمت اندازه مغزت ولی اینجا فهمیدم که تخمت و مغزت و خیلی چیزای دیگه یکین فقط مسئله ی ازدواج این وسط مورد حتک حرمت واقع شد که از تمام خوانندگان خواهشمندم مراتب عذر خواهی صمیمانه ی بنده را از ته دل، البته نه آنقدر از ته که دیگر به شرت و کاسه ی توالت ختم شود، بلکه بصورت معقول از ته دل، پذیرا باشند. باشد که خداوند عزوجل راست کنان از برای ما خم شدگان باشد البته آن هم به حد طاقت.

«ماه فرو ماند از جمال محمع مع مع مع معد».

داشتم میگفتم که وقتی چراغها رو خاموش کردن از صدای «هم» جمعیت که اینگار یه دفه ترسیده بودن فهمیدم. یکی اون کنار پشت صندلی شماره ی ١١۵ داشت میشاشید که اون رو هم از بو و صداش فهمیدم. چند لحظه که گذشت با سمفونی کورال، تقریبن نمایشنامه شروع شد. هنر پیشه ها یه تعداد خوک بودن که صدای جیغ و دادشون با شنیدن بوی خون، در اومده بود.

چراغا رو خاموش کردم و چشمهای خسته ام رو مالیدم. عمو پوررنگ رو میدیدم که با اون چهره ی زیبا و دخترونش داره لبای قرمزشو تکون میده راجع به شیطونی و اینا صحبت میکنه.

جلسه ی خوبی بود هیپنوتیزم. دائمن دکتر بیشعور داشت راجع به احکام غسل و زنا و نحوه ی پاک کردن انگشتی که سهون از زیر شرت یه نفر توی سوراخ فلان جاش رفته برام میگفت.

وقتی داشتم میرفتم که روزنامه بخرم، نه اینکه فکر کنین میخونم نه... سبزی خریده بودم. احساس کردم چیز عجیبی توی شلوارم داره تکون میخوره (خدا به دور). به هر حال اینم شد یه مهمون ناخونده که خب خیلی بهتر از گاو لاغری بود که میاد و هفتاد میلیون تا خر رو میخوره، تازه به جای رود نیل از فاضلابای شور آب در میاد.

درد داشت طاقت و توان و تاب و تحمل می آزمود. نمیدونم شاید اشک بود شایدم نمیدونم بهر حال من بر عکس نیا نخندیدم، قهقه زدم. تازه یکی دیگه نوشته بود «مثل همیشه منفی» اینیکی بیشتر دراماتیک بود تا کمیک.

مخلص کلام:

جنگجویان نبرد هنگام رزم

عاشقان زیر لهاف مشغول جنگ

هر دو خون ریزند

اما این کجا و آن کجا.

 

آخی چقدر من ترحم بر انگیزم.

+   نیکیتاک ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۸

من ... رو بوت؟

احتراما به استحضار میرساند که اینجانب اصغر اصغری متولد 1333 از شهر نو بوده و بعلت هتک حرمت مادر خود آقای آلبرت اینشتین را به صورت داگ استایل به قتل رساندم. (این داگ استایل هم ازون کلمات مچ گیره). لذا خواهشمند است جهت علو درجات آن مرحوم در آن دنیا و این معصوم در این دنیا شیشکی غررائی ختم بفرمایید. قبلن از تمامی مغز کپک زده های گرامی کمال تشکر و قدردانی را دارم.

در صورت حس گمراهی به کتاب «اتوضیح المسائل فی الاصول الشیافات الکبیر من العقب ولجولو، مع الرفقاء العظماء المحبون المؤمنون و المؤمنات» نوشته ی مادلن آلبرایت مراجعه فرمایید.

آنها که فهمیدند: شماره ی 115 برای اطفاء حریق.

آنها که نفهمیدند: چیز مهمی نیست با یک فحش کوچک و مودبانه به صفحه های دیگر وب مراجعه فرمایید. البته حس عجیبی که شبیه به غولنج در کله ی شماست، ناشی از بدی آب و هوا بعلت پدیده ی وارونگیست، به هیچ وجه چیزی فرای فهم شما وجود ندارد. البته شما بقدری فروتن هستید که به هیچ وجه حتی خودتان هم این کلمه را قبول نمیکنید.

ایستادن بیجا مانع کسب است.

ححححححححححرررررررررررررررررررررررررررررررریییییییییییییییییییییییی

+   نیکیتاک ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۸

 

معلم: بنویسید دیکته امروز را

عشق یعنی تکه گوشتی ١۵ سانتی که فرو کنی بر گوشتی دیگر یا فرو کنندت.

عشق کلمه ی موهومیست که وجود ندارد مگر به شرط بالا.

شرط بالا جمله ی موهومیست که وجود ندارد مگر به شرط دیوانگی.

دیوانگی حالت موهومیست که تداعی کننده ی انسان گیر کرده در بین آلتهای گوشتالوی آویخته از ارتفاع ٢ متری بالای سرش است.

حیوان انسانیست راستگو.

انسان حتی حیوان هم نیست چون به خودش هم دروغ تحویل میدهد.

--------------

کلی گویی آفت شعر است

حرف مفت آفت ذهن

ذهن الکن ستاره بشمارد

ذهن یاغی ستاره میچیند

فاق کوتاه آفت لگن است

آفت جنگ نو گلن گدن است

آفت مزرعه سه تن ملخ است

آفت عشق وصل یا بوسه

لهجه ی زشت شد آفت گویش

سنگ و سیمان هم آفت رویش

مرده ی یک شبه چو نمره ی بیست

ثلث اول که هیچش ارزش نیست

مرده ی قرن را چونین بنگر

همچو تجدید ناب شهریور

خنده سر داده رند و بازیگوش

بگذارید رفوزگی هم روش

ذهن شاگرد خنگ فاجعه است

خنگ شاگرد در مراجعه است

عشق همیشه در مراجعه است

 

بعد صدها هزار سال از خاک

چه مهم است پاک یا ناپاک

چه مهم است سبک اسپیس راک

چه مهم است پول یا بی پول

چه مهم است ماله یا شاقول

آفت ذهن همنشین بد است

خواه بنشسته روی مبل سیاه

خواه در قاب تلوزیون پیدا

خواه استاده به آسمان چون ماه

حرف صد تا یه غاز تا ابد است

عشق اول فقط یه خاطره است

عشق بعدی هماره فاجعه است

عشق همیشه در مراجعه است

 

آفت حافظه باکتری دقیق

مثل آب دهان مرده رقیق

خاطره خود کلانتر جان است

بر سرت بشکند هوار شود

مثل زندان ژان والژان است

حافظه نفس را بدراند

صد گیگابایت را بپراند

نان روز از برای عشق شب است

نان شب هم برای عاشق مست

عشق همیشه در مراجعه است

 

بعد از این صد کتاب شعرم روش

حرف اسکندر و تزار هم توش

همه آیند و باز باز روند

زنده بودن که خود منازعه است

عشق همیشه در مراجعه است

محسن نامجو

+   نیکیتاک ; ۳:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٧

حجاب

محجبه

حجاب همچون خودکشی یا تنفر مسئله ای تکین و واحد نبوده و زیر ساختار آن از نوعی لاپوشانی اخلاقی نشات میگیرد. همانطور که رسالت اخلاق کتمان حقیقی بودن روابط به عنوان یک تابوی اخلاق را برعهده دارد، حجاب نیز رسالت کتمان (یا بنوعی تاکید) بر وجود شیفتگی جنسیتهاست. در حقیقت پیام حجاب همانند داستان دیرینه ی گیل و گمش صحه گذاری بر پندار وجود آب حیوان است، در حقیقت محجبه بودن نوعی نودیست بودن است، با این تفاوت که تنها بر تکه های پارچه تاکید بیشتری میشود.

وجود پرده میان جنس نر و ماده، از دو جهت یکی کنترل جمعیت (مانند گاوداری ها) و دیگری دامن زدن بر افتراق ازلی جنسیت ها یا به نوعی سکسه های قبل از احتضار اخلاق جهت تثبیت پایداری خود میباشد، مردانگی ای نا اغیم، تعصب و ... ناهنجاریهای بهنجار شده ی اجتماعی انواعی از این رفتارهای مریض میباشند. 

اما حجاب نه تنها ریشه ای در «عدم کیف نداشته» که بلعکس به نوعی «اغوا» ی صد چندان مربوط میگردد. محجبه با پوشش اعضایی که در صورت لخت بودن خیلی جلب توجهی ایجاد نمیکنند، در عالم نمادها پرسش را برای ناظر خود بوجود می آورد.

در حقیقت اینجا از کارکرد دو سویه ی سوژه گی + سوژه ی خواهان کیف جهت اغوا استفاده میشود.

در عالم پورنو، مراحلی کاملن کلیشه جهت یک هم آغوشی وجود دارد، در اولین مرحله ابژه ی کیف (عمدتن)، با لباسهایی که قسمت های بدن وی را بصورتی اغوا گر پوشانده اند وارد صحنه میگردد. در حقیقت اینجا ابژه به ناظر به نوعی معصومیتی مفعولانه را نمایش میدهد، همانند آنچه در فیلم موچت هنگام تجاوز مرد شکارچی به دخترک میبینیم. در صحنه های قبل موچت با دست کشیدن بر لباسهای نیم خیس خود، خبر از بزنگاهی نه چند دان دور میدهد. در این میان تاثیر چندان برابر سیاهی را نیز نباید نادیده گرفت مانند آنچه در پورنوهای استوکز، لاتکس، کولانت پنتی و ... میتوان مشاهده نمود. در حقیقت این عملکرد بستر را به نوعی به همان خصوصی خانه ی شهوتها بدل میکند و محجبه در حقیقت در بک گراند یک پورنو بر روی بیلبورد ۵ ریالی تبلیغات خود را به نمایش میگذارد. خارج از کارکرد سیاسی این مسئله در ایران، نباید فارق از خودشیفتگی هم به تحلیل نشست.

مراد:

وجود یا عدم وجود حجاب نه تنها هیچگونه نشاتی از ابتر بودن نداشته بلکه دقیقن خود پورنو ست. یک پورنو ی داگ استایل.

+   نیکیتاک ; ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٦

یاد تو ...

ای یاد تو یک پونز

نوک تیز ته کفشم

-------------------------------------------------

درد میکند بدجور

 

شیهه شیهه شیهه شیهه

+   نیکیتاک ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۳

من

صبح، سلام دروغین یک منبع غیظ هیدروژن جوشان است.

شب، هدیه ایست از جانب تیتان و ونوس به لکاته های زمینی.

شفق، خردک شرر سیاهی ستیز چرخیست،

به سان فلاخنگی شهوانی، رو به هر سو گردان...

و فلق، طلوع دروغینی دیگر است نه چندان شوم و نه چندان میمون،

فلق، شفقی دیگر گون نیست، شفقی ابتدا در انتهاست.

نظم آئینه ای نیک آراسته از تکرر ادرار آفرینش

در

میزنایها ی چرب و کپک زده ی بیضتین جمجمه زی ه انسان است.

و زندگی صبح ایست از پس تنها یک شب منظم با فلقی دیده و شفقی ندیده.

یک شب یک قطره یک لوله و من من میشود.

من منم؟

+   نیکیتاک ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٩

THM 350

با شوقی کودکانه،

با همه چیزی که میتواند کودکی خرد در دستش بگیرد،

با هر آنچه پری وار به خواهشهای شازده مضلف دره های آنسوی ترک میتوان پاسخ داد،

و به تمامی آنچه رستنیست و زائیدنی و دوست داشتنی...

روزی

با دندانهای کند شده و تخت شده از جویدن علف،

و با حرکات موزون بالا و پایین و چپ راست دو فک،

با آرامش تمام،

خیالی آسوده،

سبز سبز،

با چاشنی کورساکف، سمفونی شهرزاد...

از فوقانیترین نقطه ی جناق سینه ات، درست زیر خرخره،

شروع به جویدنت میکنم،

مادامی که به مهره های گردنت برسم.

و تو میخندی

به یادگار از آخرین غی.

«وای چه خون گرمی»

+   نیکیتاک ; ٤:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢۱

تفاهم - یادداشتی بر انگاره ی دوسویه کردن فعل فهم

جهت بحث در دو سویه کردن فعل فهم میتوان بر نوعی از مغالطات اشاره ای کرد که بعلت بیان تنها شرایط خاصی از کج فهمی راهی به سوی بهشت برینی که فعل فهم براستی اشتراکی گردد ندارد. دو سوژه با وجود مشارکتهایی با دو گیرنده - فرستنده + کد گذاری مشترک در رد و بدل کردن اطلاعات از این اختلاف وسیع بهره میبرند که کد گذاری دیجیتال بلکه فازی بر روی اصوات + آکسانها + تشدید ها + لحجه ها و ... جهت ارتباط دارند. اما مورد بحث این نیز نمی باشد چرا که با گونه هایی از نوشتار ( همانگونه که در نوشتار قوانین و قراردادها بکار میرود) این موارد مغلطه را میتوان زدود.

اما آنچه در میان دو سوژه که هر یک گفته را بر زبان آورده - شنیده عاملی که مغلطه در ورای آن به بازی میپردازد همانا سوژه مندی ست. به نوعی سوژه بودن شرط لازم و کافی جهت مغلطه در گفتار و شنیدار و فرا تر از آن در مرز پندار است. سفری به سالها پیشتر این قائده ی بازی را روشنتر خواهد کرد. «بدوی» ای که «دیگریت» خویش را در «بتی» میافت تا آشکارا به ابژه ای حل شده در سوژه به مثابه «خود» نه تنها اقرار بلکه اعتقاد یابد. بت نماینده ایست از دیگری از دست رفته. با ظرافت به اندازه ای عموما بزرگتر (قویتر) طرحریزی گشته که نوعی سوژه ی تفاله را به سوژه ای والا بدل کند. نا کارایی را به کارایی و همان مغلطه ی «من دور ریخته» به «من والا» میباشد. یا به بیان دیگر پستان ی که «مادر - برای من» روزی در اختیار لذتش قرار داده بود به پستان گرفته شده ی «مادر - برای خود» بدل شده بود، رنگ و بویی از نهایتی (فعلن) دست نایافتنی گرفته، در نتیجه آیرانه وئجه ای که از این هم آغوشی وحشت ترد - لذت وصال ابدی خلق میگردد، همانا مغلطه در کل شنیدار و گفتار و پندار سوژه از هر آنچه از دیگری های تکه تکه شده ی اطراف به سمت او گسیل میگردد است. سوژه بودن نوعی شناختن مرزهای عدم وصول لذت بوده و استهاله ی آن به نوعی سوژه ی بینهایت به نوعی ابلهانه ناشدنیست. همین امر موجب آفرینش نوری در فراسوی غاری تاریک میشود که سوژه تنها در پندار میبیند - صدایش را میشنود - حضورش را حس میکند. اینگونه حالتی از شیء فی نفسه «نور» بر کلیه ی ارتباطات و مناسبات سوژه با هر آنچه از آناتومی «خود» خارج میداند سایه افکنده و به بیانی زمام تمامی امور را به نوعی از سرسپردگی ارباب گونه یا به عبارتی «حامی» خود - نور به عهده میگیرد. در اینجاست که سوژه معترض سوژه بودگیست و در تنگنای نابودی = سوژه نابودگی قرار میگیرد. این طغیان در خود به منزله ی زلزله ی شکاف خروج از قوانین به اصطلاح ارباب «خود آفریده» دارد. چنین سوژه ای بدین حد درگیر، شیء فی نفسه ی پنداری که جنین هم آغوشی هزاران عروس هزار داماد مغالطات خود آفریده از برداشتهاست را به رمز (کلمات) و سپس به اصوات انتقال داده و در آن سوی این دیوار بتونی همان سوژه به رمز گشایی می پردازد. در اینجا به گونه ای از اعوجاج فضا و مکان می رسیم. گویی نسبیتی غیر نیوتنی در کلمات وجود دارد و در این نقطه است که وزوز مگس و ریاضیات مهندسی تنها تفاوت در تنالیته و دیگر فاکتورهای فیزیکی قراردادیست. اما محتوا گونه ای اعوجاج است. در حقیقت جدای از قراردادهای اجتماعی گفتار و شنیدار بسان «گردکان برگنبد» به هر سوی قابل لغزش برداشت و انتقال است. آنچه از اینجا به نظر می آید حذف سوژه بودن همانا پایان مغالطات است؟!

+   نیکیتاک ; ۳:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٦

تبت یدا ابی لهب

رژه ی ٍ ممتد ٍ تردد ِ مردد ٍ کلمات ِ کمرشکن،

از زردآبه ای کزین پیشترک بوی کپک های «کتمان» میداد،

از مسیری شوسه و شناژ بندی شده،

درست در پشت کاسه ی دو چشم،

با تکرار  ِ مکرر در مکرر  ِ هیاهوی و هیهات و های های ِ

دو پایان ِ برخی بی دم و برخی جلو دم دار،

در منجلاب قحطی زده ی کاخهای تار عنکبوت بسته ی رمانوف ها،

هماره به جستجوی یزدگردیست مثلث گونه و دایره وار،

کش بتوان به درختی از جنس «من» آویزان کرد.

 

تشکل اشکال گونه گون حیات، همواره،

به ترنم شاخساری عنابی گوش فرا میدهند که اینچنین راه فرار از ح ن ن ا ق را در پیش گرفتست:

«دم» بسان هندلیست که موتوری خاموش را روشن میکند.

 

و خود چه بسا به دم گونه گی میبالید،

به سیگار،

به تفنگ،

به عصا.

+   نیکیتاک ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٤

خرامان میرویم

بشکستم فاصله ای سنگین

میان دو قطاع ریف خربزه ای خود و خود را،

به هیچ...

بنشستم به آوای تنتنان دلمب و دیمبال طبلکی تنبل...

و گوش سپردم نه به آوایی که به نوری...

 

ختنه سران ها گرفتیم و تا ته رسیدیم.

 

تنها اندکی کنده داریم اندکی کنده

فقط برای تمرگیدن

همین.

+   نیکیتاک ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٢

Chevy Monte Carlo 1976

خوشحالم.

همین.

+   نیکیتاک ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱

پریود 10 ساعتی

شما سرحال هستید و همه ی دنیا را دوست دارید و اکثر انسانهای اطراف شما را دوست دارند.

شما کمی بی حوصله هستید و خیلی چیزها در دنیا هست که شما را خوشحال نمیکند و انسانها اطراف آنچنان تفاوتی برای شما ندارند.

شما عصبانی هستید و اهمیتی برای دیگران قائل نیستید و انسانهای اطراف به نحوی، همیشه از شما ایراد میگیرند.

شما قدرتمند هستید، همه به انتظار شکست شما نشسته اند تا خود را ثابت کنند. انسانها به نوعی کفتار تغییر که نه ظاهر شده اند.

شما در انتظار مرگ نشسته اید و دیگران شما را مسخره میکنند تا باور نکنند که میمیرند.

شما نماینده ی گرد و چرب مرگ را با یک تیغ و اراه نوازش میکنید بدون آنکه به این فکر کنید که چرا در بستر جمجمه به آن پناه داده اید.

شما تزریق میشوید. شما را تزریق میکنند، به شما تزریق میکنندشان، آنها را به درون شما تزریق میکنند. تمامی if...then .... else های کثیف، انسانیت را.

شما خودتان به خودتان تزریق میکند که مستقل شوید. شما if...then...else تزریق نمیکنید، اچ تزریق میکنید.

شما بند لاستیکی محکم بسته شده دور بازویتان را باز میکنید تا خون شما مجال نفس کشیدن پیدا کند. شما خیلی مهربان هستید.

شما سرتان گیج میرود و نماینده ی گرد و چرب مرگ را دوست میدارید و با او مهربانتر رفتار میکنید.

شما سرحال هستید و همه دنیا را دوست دارید و اکثر انسانهای اطراف شما را دوست دارند.

+   نیکیتاک ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٤

دکتر ژیواگو

ضرورت، پیش از نمود حاصل تکرر و پس از نمود حاصل یکی بعلاوه ی همان تعداد تکرر قبل است.

«لباس پشمی عامل 90 درصد تصادفات رانندگیست.»

هیچ قانونی برسازنده ی یک کلیت به مثابه ی تعمیم نمیباشد.

«هیچگاه دو ضلع عمود برهم در مثلث قائم الزاویه یکدیگر را قطع نمیکنند»

همزمانی، عامل برسازنده ی توهم استدلال است.

تماس علت فلسفه است.

 

 

+   نیکیتاک ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٦

داسویدانیا

+   نیکیتاک ; ٤:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٥

Palacio De La Moneda

شبان، میخواند...

tisi machay kouni yanikay machakuya nila

machakuya nila yanikay hakayavan kita

Tisitu si situ yanikay machu siti situ

matusiti situ yanikay yasosiat situ

و خط رشته ی کامیونهای منتظر به انقلاب «مهدی» موعود،

خود را میستود

راهش را پیمود

و هیچ بودی ننمود...

دختر همه ی هوسها گریست و نگریست

سلاخی باغبانهای گل کاغذی را

و تب رطب بی تتبع ترش، تلخید

اقتدار غرید...

+   نیکیتاک ; ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٥

فیلیپ موریس عاشق

دوستت دارم ماری ماری ماری ماری ... دوستت دارم با اون ظاهر سفید و ریز و موجودیت غباریت... دوستت دارم زندگی بی تو، تخلیه ی کامیون پر از آجر بر روی من است.

دوستت دارم، عاشقانه...

ولی امروز روز جدایی غم انگیز ماست و من خیلی خیلی خیلی خوشحالم که اچ، اچ آب آلود، اچ قرمز فام، اچ جاری در رگ جای تورا کاملن برای من پر کرده است.

گراتزی ماریا

بونجورنو اچ، بونجورنو ...

سرگرمیه سالمیه، سالمتر از احمق بودن، البته که شما احمق نیستی، شما 'Salo هستی 'Salo.

بحور و عروض و سماوات فدای طره ی شکنج گیسویتان باد ... ویوا 'Salo.

+   نیکیتاک ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۳

کلیمانجارو

لب تشنگیت را دوچندان تر از آنچه توان بود

به پاسخی دلنشین...

به سطلی پر از آب

از آنچه زمین به درونم ترشح کرده،

پاسخ گفته ام...

دیگر آن دلو خالی خشک را،

به زنگ درونم مخراش...

مگر نمیبینی که به حبر 40 زبان زنده ی زننده ی کاسه ی هفت از ده آب،

سهمم را نوشته اند:

«خشکید».

+   نیکیتاک ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۱

ترنم حیات

در دایره ها هیچ نا همگونی ای پذیرفته نیست جز شعاع …

مثلث شاعر عیش و طرب و نوش و رقص است …

دایره هیچگاه جایگاه مثلث نیست و مثلث نیز هم،

مربع تواتر مرتب طنین رژه ی یگان به جنگ نرفته ست،

ذوزنقه لشگری از جنگ باز گشته را میماند …

 

هیچ یکانی، یکانی دیگر را نپذیرد مگر به زنجیر قوانین خویشش کشد …

پایبندی به نظم «من» کشیدن نظم «دیگری» ست …

عشق طنین افسار گسیخته ی بهم خوردن اضلاع اشکال گوناگون حیات است…

هر یکی دیگری را به نظم میخواند؛

 آنکه نظم می یابد نه میخواند ست که مجال عاشق نماندن نصیبش میگردد.

نماندن همان رفتن است،

ماندن، پوسیدن نماندن و نماندن، ماندن در حرکت است …

.

.

.

«میپوسی آخر گل لاله ی باغ رویش هندسی سیمان و سنگ پشت درخت خاطرات کودکی …

می پوسی آخر …

دستت را به من نده … من منظمم»

+   نیکیتاک ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٩

تجسد وظیفه

نقطه ی عطف خورشید با طلوع در پشتش، قرمز

درست زیر خط الراس نظامی پر درخت پشمین یخ نزده...

ماه عسل شبپره با بید جنگل هفت عاج خوار چال ...

و خط نیم متر آنطرفتر تو و این طرفتر من ...

و شادی فرو کردن اندکی الوار در حلق یک قورباغه... رقصان

و شعف جراحی یک گربه ی زنده با سمت کند چاقوی آشپزخانه...

 که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم که ما که در حالی که در که زند که مرد که گی که بسر که نه که سراسر که نمی که می که بریم که میرویم.

مرا ببوس.

 

+   نیکیتاک ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢

در این درگه که گه گه که که و که که شود...

1

تِرتِران حرکات ناهموار اره بر درخت پشت کوچه های یخ زده را میخوانند:

«من مربعم نه مربع من است، هیچ یک نمیدانیم که کیست که چیست، آفریده و آفریننده اش»

«پیامد» به غلظت هرزگی روسپی خانه های شوم خناسان است.

شوشه ی ضرب خروارها «بود» میشود «هست».

و تو و من، ممل آمریکائی سوته دلی را مانیم، پیوسته در پی «پیامد».

بناچار به چلنگیدن آنچه رسته و روییدنیست نظری میفکنیم،

آب دور دهان را با رویت حلال ماه «دارفو»،

با زبان قرمز سفیدک زده،

پر ز پرزهای قهوه ای رنگ یادگار از آخرین غی،

میلیسیم.

و همچنان سوت ترن دل میراند و دود میکند.

2

تلپ تلوپا

تیر در کنانا

از جلو نظاما

که تو از در می آیی به یاری دیوار های بی پنجره.

بی پنجرگی «وای آنچه آنسوست را دید نتوان»،

بی پنجرگی «میم» کجاست ...

ترانه های از یاد رفته را از یاد رفته تر، از بر میخوانی:

«Wiederholen Sie bitte,

 was machen sie Traurich

Was gemacht das Welt?

Warum gemacht das Welt,

Wo ist das Welt,

 einen Uber mench

Ein Uber mench

Das Uber mench

Die Uber mench

Der Uber mench»

3

به سلامی قسم میخوری که تحرکت را

مردگان سردخانه های گرم زیر خروارها روغن و خون چرکاب انسانی،

آبیاری میکنند.

سلام سلام سلام پدر «آدولف احمدی نژاد»

پدر «آدولف آمریکا»

پدر «آدولف صدام»

پدر «آدولف عصامه»

پدر «آدولف جنگ»

پدر «آدولف زندگی»

پدر «آدولف نیکیتا خورشچف»

پدر «آدولف علیت»

پدر «آدولف نظم»

پدر «آدولف انسان»

به جستجوی میم مادگی در میان آلتهای نرینه ی تا بناگوش راست

قد علم کرده همچون سربازان به جنگ اکوان دیو

یاریت نیست، قدمی به قدمی نرسانی توانی، چه رسد به صدا...

چرخشی که میکنی، که چرخشی که میکنی که «دروغ» که نشاید که مرا که ...

تنها «تو» آن واژه ی کاربردی نمدمالانه

 و

«من» همچنان مریم وار، بسان روسپی رقصان وسط حوض حیات روسپیخانه،

به هیأت ماهی،

آب از دهان بیرون زن،

 پرستش میشود.

4

آهای تاریخ کجائی بجز اندکی آوند خشکیده ی مخلوط با دوده؟

آهای واقعه، آهای جنگ، آهای یازده سپتامبر، آهای عملیات طوفان صحرا،

کجائید بجز پشت شیشه ی رنگی کریستالهای مایع، آنهم دو بعدی؟

و موجودیت شما تنها تفاوت ترشح چرکین غده ای چرب در خون است

موجودیت شما تنها قطره ای آب شور و تلخ است

موجودیت شما کمی بزرگتر از هیچ است.

5

بخواب در خوابی خوابزده از بیداری در خوابی که هیچگاه گویی هیچ خوابی نبوده و بیداری تنها واژه ایست شبیه به «ریش»، که در سالن هزاران تخت خوابی خوابی شوم پیوسته تزریق میشود تخت به تخت، مرده به مرده، خواب به خواب.

سسی نپا اون پیپ!

+   نیکیتاک ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٩

تماشاخانه

شاید اواسط نمایش بود شایدم اوائلش بود، نمیدونم یه دفعه با صدای جیغ یا شایدم یه چیزی شبیه به شلیک یه توپ بود که از خواب پریدم.  به جای لامپها شمع روشن کرده بودن و آدمهائی که حرکت یک به یک شون رو (بعنوان راه حل در تسریع خواب آلودگی) زیر نظر گرفته بودم، تبدیل شده بودن به کله هائی که کمتر میشد با یه بیضی متقارن یا حتی بعضی وقتا یه سهمیگون بیضوی، تقریبشون زد. چشمام رو مالیدم و به سن خیره شدم، جائی که بازیگرا انگار نه انگار که برق رفته باشه مشغول بازی خودشون بودن. درست مثل ماشینی که ترمز بریده باشه.

١: چند هفته پیش گفته بودن که میشه با یکی یا دو تا یا حتی سه تا از این سکه ها یه پودر رختشوئی پروتئازه خرید ولی الان میگن نداریم.

٢: والا چی بگم مادر که منم از دست درد دارم میمیرم.

٣: ساکت باشین ساکت باشین اولن هیچ کسی نیست که تا به این حد در اعطلای فرهنگ کار و خانواده و سکس و روزمرگی و پارک نشینی و جامعه شناسی و پول سازی و پول شوئی و اقتصاد خرد و اقتصاد کلان و (( اینجا یه دفعه دهن ٣ کف میکنه و شدیدن به دنبال یه دستمال کاغذی میگرده که ١ یه جعبه ی تو خالی بهش میده و اونم نا امید از پیدا کردن دستمال کاغذی با گوشه ی آستینش کف دهنش رو پاک میکنه))

تماشاچی ١٣٢: آروم روی صندلیش نشسته و فقط و فقط داره نگاه میکنه که به جاهای سکسی ماجرا برسن.

٢: پسرم میگه ننه چرا زود به زود نمیای زندان بهم سر بزنی، منم بهش میگم گه خوردی خلاف قانون رفتار کردی، اونم میگه «بابا من که کار بدی نکردم. قبول داشتم خطا کردم گفتم بیاین پنالتی بزنین. گیرم داور بازی نفهم بود قاضی هم هیچی نفهمید. مگه وقتی وورود ممنو میری بعد باعث میشی یه ماشین محکم بزنه رو ترمز بعد گیریم شیلنگ ترمزش پاره بشه و بعدم بره ته اون کوچه بزنه یه نفر رو بکشه و پلیس ببیندت، میفرستدت زندان یا فقط جریمت میکنه برا وورود ممنوع؟»

اینجای نمایش رو باید توضیح بدم چون مال قبل از خوابیدنم و رفتن برقا بود، این پسره با یکی از دوستاش بدجور مشکل داره تا حدی که میخواد بکشدش و چون اون دوستش فوتبالیست بوده اینم میره فوتبالیست میشه و زمانی که تیمش با تیم دوستش مسابقه دارن، وسط بازی با اسلحه میزنه دوستشو میکشه. بعد داور که ٣ باشه، میاد جلو و میگه این چه کاری بود کردی، این پسره هم میگه آقا قبول دارم خطا کردم، پنالتی بزنین. باید اینو هم اضافه کنم که اون بازی فینال بوده و جایزش یک میلیون تومن ارزش داشته.

همینجاهای ماجرا یه دفعه ١ میپره وسط:

١: گرفتمش گرفتمش گرفتمش

((بقیه با تعجب و خشم)) : کی رو گرفتی؟

١: اونی که خلاف کرده

یه دفعه صدای پج پچ بلند میشه هم بین بازیگرا و هم بین تماشاچیا، همه به تیپ و تانک هم میزنن که یه جوری تقصیر گردن اونیکی باشه و خلاصه این وسط ٢ میاد و یه آب جادوئی رو سر همه میریزه که فکر کنم به اون آب جادوئی میگن «به منچه» و همه مشغول میشن یه صف طویل رو تشکیل میدن. حتی تماشاچی ها هم به ذوق میان و یه چندتائیشون میرن و توی این صف وای میسن.

نفر اول یه تیکه آهن میره از بازار شاد آباد میخره. نفر دوم تیزش میکنه، نفر سوم دستش رو بهش وصل میکنه و نفر چهارم با گوشه ی این قمه پوست زیر یکی از موهای «زندانی» رو بصورت دایره، جوری که مو دقیقن توی مرکز اون دایره قرار بگیره، به عمق دو میلیمتر، جوری که با کشیدن اون مو، مو و گوشت بریده شده به سادگی جدا بشن، میبره. البته معمولن این کار برای نفر اول سخته، چون اولن ممکنه «زندانی» تکون بخوره، دومن، گیریم تکون هم نخوره وقتی تو دور مو رو میبری، بعضی وقتا ریشه ی مو عمیق تر از یکی دو میلیمتره و وقتی میکشیش، اون تیکه ی گوشت باهاش بیرون نمیاد که برای این کار راه حل خیلی خوبی هست، میتون از موچین استفاده کنی، فقط بدیش اینه که اون تیکه گوشت دور مو یه کمی لهیده میشه که مهم نیست.

همین پروسه تا انتهای ٩٠٠ هزار نفر اول صف ادامه پیدا میکنه تا تقریبن زندانی تمام موهاش رو به همراه تکه های زیادی از پوست سرش از دست میده. البته چون توی مرحله ی بعدی خانومها هستند و ممکنه از دیدن این قیافه ی پوست کله کنده شده چندششون بشه، یه کلاه شنا سر «زندونی» میزارن.

بعد از این کار یه مقدار ماجرا محیج میشه، «زندونی رو لخت میکنن، البته فقط جوری که آلت تناسلی مردانه ش معلوم باشه و اون رو روی تکه الواری دقیقن قرار میدن که حدود ۴ یا ۵ سانتی متر جلو ترش یه چشم الکترونیکی قرار گرفته، و اون دو تا بصورت دو تا میکروسوئیچ وصلن به یه گیوتین ٢ تنی، که به محض اینکه از جلوی این چشمهای الکترونیکی چیزی رد بشه، اون گیوتین ول میشه و شروع به قطع پی در پی میکنه. البته برای اینکه هیجان ماجرا بیشتر بشه، اول چشم «زندونی» رو باز میکنن و براش توضیح میدن و  بعد چند تا دختر لخت شروع به ناز و اداهای سکسی جولوی اون میکنن. روی گیوتین تبلیغ نوشابه ی گاز دار کوکا کولا و روی چشمهای الکترونیکی آرم زیمنس رو جوری چسبوندن که تقریبن از ته سالن تماشاخانه میشه دیدش و وقتی کار شروع میشه نمیدونید چه هیاهوئی به پا میشه. جنبه ی زیبای این قضیه اینه که حتی یه قطره خون هم به اینور و اونور نمیپره چرا که با استفاده از برق بدن «زندونی» رو دارای بار الکتریکی مثبت میکنن و زمین رو دارای بار منفی، به محض اینکه قطره ای خون پرتاب بشه بعلت جذب الکترواستاتیکی که بین بارهای مثبت و منفی وجود داره همه ی قطره های خون در کف اتاقک روی سن جمع میشن.

مرحله ی بعدی ماشین کاری دقیق با دقت ١ میلیمتره، جوری که روی میز یه دستگاه فرز ‍CNC میخوابونن و یه پاس 5 میلیمتری ار روی پوست شکمش بر میدارن. نمیدونید چقدر زیبا از روی اون لایه ی شفاف شکمی میشه تمام اعضاء و جوارح «زندانی» رو دید. اینجا یکی از اون دخترا میاد و کمرش رو یه سوراخ به قطر 10 میلیمتر میکنه و یه چراغ قوه رو از اونجا توی کمرش فرو میکنه و با روشن شدن اون چراغ شما شاهکار آفرینش رو میتونید ببینید. حرکت خون در رگها، تپش قلب و ... .

در ضمن در طی این مراحل یه تیم آماده و مجهز از بهترین پزشکان هستند که مواظبن که خدای ناکرده «زندونی» بلائی سرش نیاد زبونم لال و نمایش بد اجرا نشه.

در نهایت مرحله ی آخر یه رنده ی برقی بزرگ میاد که واقعن صحنه ی با شکوهی رو می آفرینه. از پا شروع به رنده کردن «زندونی» میکنه. اشک توی چشمهای همه جمع میشه. نهایتن همه به جزای کارشون میرسن ولی وقتی این جزا توی این دنیا باشه همه فرصت لذت بردن رو ازش داریم . طی این رنده کردن تکه های گوشت خون آلود با استخوانه که به اینور و اونور پرت میشن. همه جیغ میزنن. اشک توی چشمهای همه جمع میشه. و همه به صورت وحشت آوری به سمت در خروجی حجوم میبرن و همه به منی که بی اعتنا به همه چیز دارم آروم آروم به سمت همون در میرم، تنه میزنن. این وسط، تماشاچی 132 در حال استفراغ روی کف سالن نمایشه که رفتگر بهش میگه: «کره خر خودت باید همشو جمع کنی».

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

+   نیکیتاک ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٢

آتش بدون دود - بدون آتش

اقتدار را اما آهنگ رزمی نباید

که بایدش به شایستگی، به بی باکرگی بدل میشود...

به هزار چهره ی زرد قناری گون فیلسوف خمار دم در کشیده مانی

 به خدائی قسم نمیخورم که سرکشیت را

«فقاتلون الذین کفروا بدین الله حتی لا تکون فتنة»

دوزخ داد و نه پاسخ ...

به همانگونگی خود و تو نخواهم بالید

چرا که تفریق

تنها راه رهائی توده ی انبوه چرکین غده های پشمین مغز زده است ...

ما همه مبتلائیم به یک سرطان فرادای انسان معمولی

ما همه مبتلائیم...

و اما تو

تورق کن تورق کن

نمیفهمی نمیفهمی نمیفهمی نمیفهمی...

+   نیکیتاک ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٩

عاشقانه

چقدر نایافتنی

چقدر فرا روی جاده های ترسیم نیمه شبان

چقدر رویا سا و شیشه گون بودی،

نطق پیش از دستور شهوتی بیشرم

راه پر تنش تفاوت فرصت هامان اندیشه کنان

راه روی تنگ قهر و آشتی، پیش از محارمه ...

رنگ سبز بی شرمی اشتراک اندکی شهوت ...

این بود حاصل تجمعی بی قواعد سرسخت ریاضت.

 

گوجه سبزها را نشسته و نشسته تر

ناب و ناب تر

اما نه چیزی بدان سان که گوجه سبز نبود

خواستی

خواستم.

 

گور پدر رنگ قرمز تفرقه افکن گوجه های اسرائیلی

گور پدر خرمای نخیل سرزمینهای آفتاب داغ ...

گور پدر هر آنکه نیستی و هستی را فقط در درون چاهی میکاود

پلاسین معجر و قیرینه گرزن.

 

نشستیم به فاصله ی اکنون آنزمانی تا هم اکنون ...

بی هیچ عهدی که در کارگاه نمدمالی پرورش جوجه های انسانی

با هبر پارسی بر مهبر «ناممان» نوشته باشند.

و آنگاه که نوشتند چقدر مومنانه مریم بودن را تجربه داشتیم 

نه به آلاتمان که به عاداتمان.

دیگری بخش شد بر دو رادیکال ناهمگون همساز...

سال به سال گوجه سبزها ترش تر شدند

همانگونه آلاتمان همانگونه عاداتمان ...

و اکنونمان را به نقاط تفریق خلط بدل کردیم...

...........

اما نه من و نه تو،

چاهمان بی آب نیست و نه زان بیشتر که بخشکاند اندک دیگری را ...

اسبهامان را میتازانیم که گرد و غبار را به تجربه ی شیرین شات بلاست سفر بدل کنیم و نه خار در چشم...

و من ستایشت میکند ... نه چون که بودی، که هستی و خواهی شد.

قسم به باران اسیدی خط عابر پیاده جاده ی شهران.

 

 

+   نیکیتاک ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۳

من مجبور مختار

سبز توئی که سبز میخواهم سبز باد و سبز شاخه ها اسب در کوهپایه و زورق بر دریا سراپا در سایه دخترک خواب میبیند بر نرده ی مهتابی خویش خمیده سبز روی و سبز موی با مردمکانی از فلز سرد سبز توئی که سبزت میخواهم و زیر ماه کولی همه چیزی به تماشا نشسته اند دختری را که نمیتواندشان دید سبز توئی که سبز میخواهم خوشه ی ستارگان یخین ماهی سایه را که گشاینده ی راه ستارگان است تشییع میکند انجیر بن با سنباده ی شاخسارش باد را خنج میزند ستیغ کوه همچون گربه ای وحشی موهای دراز گیاهیش را راست بر می افرازد آخر کیست که می آید و خود از کجا؟ خم شده بر نرده ی مهتابی خویش سبز روی و سبز موی و رویای تلخش دریاست ای دوست میخواهی به من دهی خانه ات را در برابر اسبم آیینه ات را در برابر زین و برگم قبایت را در برابر خنجرم؟ من اینچنین غرق به خون از گردنه های کابرا باز می آیم! پسرم اگر از خود اختیاری میداشتم، سودایی اینچنین را میپذیرفتم اما من دیگر نه منم و خانه ام دیگر از آن من نیست ای دوست هوای آن به سرم بود که به آرامی در بستری بمیرم بر تختی با فنر های پولاد و در میان ملافه های کتان این زخم را میبینی که سینه ی مرا تا گلوگاه شکافته

+   نیکیتاک ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱٠

پتیاره های زندونی

پتیاره های تهرونی خیلی گلین خیلی گلین

پتیاره های تهرونی همیشه مثل بلبلین

تو کوچه و خیابونا

ریخته هزار هزار خدا 

هر کی داره جون میکنه

محل نده آدم بده

هر کی داره پوست میکنه

ولش بکن جهنمه

هر کی داره جار میزنه

بهش یه وقت نگا نکن خیلی خره خیلی خره

 هر کی به کاری مشغوله

هر کی یه باری میبره

همه بهم F1 میدن

همه دارن کار میکنن

خلاصه بدجور مشغولن 

دنیا داره خدا میشه

هر چی کاره براه میشه

صبحا که از خواب پا میشم

روز نو رو بو میکنم

نوئی رو توش قال میکنم

فال میگرم حال میکنم 

جار چی همش جار میزنه:

«کیفکما حالکما صبحکما

ای آقایون آی خانوما

دوباره یک جشن دیگست

حیف که همش یه جادوگر

من شهر الدور

دود خبیس کهنشو

هی ول میده به سمت ما

اما  بابا بیخیالش

بیاین با هم لهو بکنیم

بیاین با هم لعب کنیم

نه نه نه زاری کنیم، زجه کنیم، گریه کنیم

اشک أباء رو ندیدی؟«زلزله شد وای الله ولوله شد وای الله قلقله شد وای الله جلجله شد وای الله

خاک توسرم من آدمم؟نه!، آدمم، فقط یکمکمک زیادتوی سرم یه ارزنی

قطره ی الفهم تو نیست

قطره ی الدرک تو نیست

قطره ی المهر تو نیست

قطره ی القهر تو نیست

خدا خدا چقدر بدم...عوفی أنا عوفی آنا»

بیا کرم بزن به پات بیا سیاه بدم بپوش بیا بزن توی سرت

تو احمقی تو عاشقی تو برتری

تو کره خر تو انتری تو اصغری تو اکبری

تو اشرفی تو احقری

تو مثلهم یه گاو نر لا لا لا واحدن من بز گر 

لک لا سهم من الفهم

لک لا درک من الحق

ترجعونی من ذلال الی زلال

ترجعونی من حرام الی حلال 

لم ذهب من الطریق العدوا

لم فکر من الطریق الفکرا

لک لا سهم من الفهم

لک لا درک من الحق» 

بالماسکه های تهرونی شروع شده بی زندونی

هر چی بخوای فردا داری

هر چی بگی بازم میگن

فردا داری فردا داری

فردا میاد یه روز خوب

با بوی گوشت کنار جوب 

داد میزنم هوار هوار

ماشین بازی سوار سوار

شامپو و لاک و رژ لب

تشنه همه بدون تب

پدر بیا خیست کنم

با آبجو سیرت کنم

همه برین داد بزنین کره خریم ... توله سگیم

میون صد هزار صدا آکله های بی لبیم

جارچیا داد میزنن آستانه ها تموم میشن

داد میزنم جیغ میکشم یکم دیگه همون میشم

باور بکن منم خرم توهم  خری منم خرم توهم خری

باور بکن منم خرم توهم  خری منم خرم توهم خری 

پتیاره های طهرونی چه داغونین چه داغونین

زر ورقا باد ندارن بادا دیگه حال ندارن  پ

تیاره ها شعور دارن عمق دارن عقل دارن

پتیاره ها فهم دارن درک دارن سهم ندارن

 نیست دارن است ندارن هست ندارن.

+   نیکیتاک ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۳

تماشاخانه 3



گذارت از آستان ناگزیر در
فرو چکیدن قطره ی قطرانیست در نامتناهی کیهان...
۱: سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند؟
۲: بیا سوار شو تاکسی گرفتم.
۱: من زندگیمو دوست دارم و نمیتونم سرش ریسک کنم حالا تو هرچقدر هم که بگی من ریسک پذیر نیستم.
۲: من که نگفتم ریسک کن. ببین کافیه تو ساک رو بیار جلوی در دیگه بقیش به تو ربطی نداره.
۱: اگه بفهمن چی؟
۲: همه اینکارن بابا فقط توئی که توی توهم زندگی شیرین مدرن به سر میبری و سرگرم پرداخت به موقع اقساط بانکی و مالیاتت هستی.
۱: نه من نمیتونم از اعتمادی که شده سوء استفاده کنم.
۲: میکنی قیمتت فرق میکنه!
۱: (با عصبانیت) منظورت چیه؟
فردا صبح
بالا: بعد از اینکه این خرت و پرتها رو مرتب کردی بیا کارت دارم.
۱: حتما
بالا: شنیدم در صدد پیشرفتی؟
۱: شنیدی؟ یعنی نمیتونی ببینی؟
بالا: عزیز من هر کاری راهی داره تو چرا نمیفهمی؟
۱: من چی رو نمیفهمم؟
بالا: ای بابا! از یه احمق که همیشه توی ام پی تری پلیرش آهنگای کیتارو ذخیره میکنه از این بیشتر نمیشه انتظار داشت.
۱: ببین واضح بگو تا جواب بشنوی چرا خودتو به در و دیوار میکوبی؟
بالا: نه این توئی که داری خودتو به در و دیوار میکوبی.
۱: اینکه ۲ رو با لگد بیرون کردی....
بالا حرفش رو قطع میکنه
بالا: نه من بیرونش نکردم خودش بیرون رفت.
۱: پس اون همه توهین چی؟
پائین: بفرمائید چای ... بازم شما جارو برقی دست گرفتی میخوای همه جا رو جارو کنی؟
۱: نه (سیگارشو روشن میکنه)
بالا: بیشعور سیگارتو خاموش کن احمق چرا نمیفهمی که داری به حقوق من تجاوز میکنی
پائین:بیشعور سیگارتو خاموش کن احمق چرا نمیفهمی که داری به حقوق من تجاوز میکنی
۲:بیشعور سیگارتو خاموش کن احمق چرا نمیفهمی که داری به حقوق من تجاوز میکنی
تماشاچی ۱۳۲ چشماش رو بسته برای اینکه استفراغی رو که روی پیرهن تماشاچی جلوئی ریخته رو نبینه. بوش اذیتش میکنه عصاش رو بر میداره تا از تماشاخونه فرار کنه.
سیلنسیو، هیچ گروهی نیست، هیچ ارکستری در کار نیست، همش نوار ضبط شدست.

+   نیکیتاک ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٠

بوی گند خلق ایمان

 زمانی دیوید هیوم با جنگ بزرگی به ویران کردن ساختار دو گونه ی ظاهرن متضاد نگاه به جهان، ارتباطات علی و همچنین مبانی تئولیک ایدئولوژیهای غالب روزگار خویش همت گمارد. به گفته ویل دورانت روباه پیر گونسبرگ (ایمانوئل کانت) با سه نقد خود دگنک محتومیت را از روی اندیشه های مبانی مادی و غیر مادی جهانی برداشته و به قولی «علم را از زیر بار تشکیک هیوم خلاص نمود».جنگ هیوم با علیتاز آنجا که دیوید هیوم منشاء تمامی آنچه «وجود» دارد را دریافت های حسی از دنیا میدانست لذا مغز را آش شعله قلمکاری از محسوسات خوانده و بدین وسیله منکر وجود «هستی ای» خارج از محسوسات گردید.کانت زمانی که به سراغ بررسی ارتباطات علی و منظم مابین پدیده ها میرود، همیشه این بک گراند را در نظر دارد که غرض ورزی انسان است که ارتباط علی مابین محسوسات و مدروکات را شکل داده و موجب ایجاد مفهوماتی از جهان اطراف در ما میگردد.چه تفاوت ذاتی ای میان برداشت هیوم و کانت از پدیده ها وجود دارد؟بر خلاف برخی فلاسفه، من بر این باورم که این دو تز و آنتی تز که ناجی علیت از شر تشکیک شناخته شده خود بر پایه ی نوعی تشکیک شکل گرفته که شاید بتوان علت غائی آن را در ذات ساختار دوگانه ی جهان از دید انسان دانست یا بهتر بگویم ذات شناخت.ذات شناخت بر گونه ای عدم شناخت عمیق تر استوار است. داستان از دید من اینگونه است که ریاضیات ابزاریست بشر ساخته جهت درک قوانین طبیعی. اینجا اشتباه بزرگی اتفاق می افتد و آن استفاده از ترکیب «قوانین طبیعی» میباشد. حال بهتر است ببینیم آیا قانون خاصی را میتوان پیدا کرد که بر طبیعت حکم فرما باشد؟ یا بهتر بگویم به قول اینشتین «آیا میتوان قانون وحدت همگانی ای نگاشته شود».انسان موجودیست که از دل همین طبیعت برآمده و نمیتوان به سادگی مفهوماتی که هر چند پراکنده گفته می شود را مزخرف دانست اما از سوی دیگر نیز نباید «آنچه هست» را با «آنچه باید باشد» یا بهتر بگویم «آنچه میخواهم باشد» اشتباه گرفت. در اینجاست که به عقیده من هر گونه تلاشی (همانگونه که کانت نیز میگوید فرای محسوسات تناقض حکم فرماست) جهت اثبات قانون مندی فی نفسه و یا بالعکس جهان هستی رو به تناقض گوئی گذاشته و تنها موجب اتلاف وقت است چرا که از هر دوی آنها میتوان با قدرت دفاع کرده و فقط کمی هوش موجب حل قضیه میشود.میتوان به کل قضیه از این دید نگاه کرد که عدم شناخت «وجود» داشتن یا نداشتن یک چیز بصورت «درخود» موجب ایجاد مفاهیمی چونان علیت «برای خود» گردیده و بقولی هگلی هیچگونه نفی در نفی وجود ندارد. اگر بخواهم بیشتر توضیح بدهم میتوان گفت کانت برای نقض حکم «عدم وجود فی نفسه ی علیت» از همان فضای نمادینی کمک جسته که هیوم در آن به نگارش بردارهای مکان خویش پرداخته است. در حقیقت نه تنها اینجا نجاتی صورت نگرفته بلکه آزمون و خطائی جهت ایراد «بیانی دیگر» از «عدم شناخت» انجام شده است.بالقوگی علیتاینجا از بیان هیوم کمک میگیرم که میگوید ما تنها توالی امور را حس کرده و نمیتوانیم از آن نتیجه بگیریم که همیشه همین توالی اتفاق میافتد. در صورتی که فکر میکنید که در حال گفتن گزافه میباشم کافیست به این سوال پاسخ دهید:پوشیدن لباس پشمی چقدر در شکست پا ی انسان تاثیر دارد؟به ظاهر جواب ساده است «هیچ تاثیری». ولی اگر دقیقتر به قضیه نگاه کنیم در زمستان که یخبندان بوده و زمین لیز میباشد احتمال شکستن پا بیشتر است. حال اگر بیاییم و با تکنیک های آماری شروع به ثبت مشاهدات خود از لباسهای پشمی پوشیده شده توسط افراد شکسته پا بپردازیم خواهیم دید که ارتباط معنی داری قابل مشاهده میباشد.در این مثال میتوان به وضوح به ضعف ذاتی علیت مبتنی بر محسوسات انسانی دریافت ولی سوال بزرگ اینجاست که آیا طبیعت فی نفسه بالقوگی علیت را داراست؟ترجیح میدهم که در اینجا موضوع را پیچیده تر نکرده و همینجا به این موضوع پایان دهم چرا که اطلاعات خود من و همچنین تفکرات خاصی در این زمینه ندارم. یا بهتر بگویم جواب این سوال در فراسوی محسوسات قرار داشته و فعلن حاصلی جز تناقض گوئی ندارد.تقسیم بندی جهان فنومن و نومناین نوع تقسیم بندی که ویژه ی امانوئل کانت میباشد در حقیقت به بیان من فنومن یا پدیده ها و یا همان نیمه ی «احتمالن شناخته شده» و نومن «نیمه ی ناپیدای» طبیعت است. ولی آیا همیشه به قول ارسطو «چیز پنجمی وجود دارد که با آن به کل شیء احاطه میتوان یافت»؟ حبل المتیناسپینوزا تمامی عمر خویش را صرف این کرد که بیابد «فضیلت» واقعی چیست و در کجا یافت میشود. گاهی به اتکای ریاضی بیاناتی کرد و گاهی به اتکای برداشتهای شخصی ولی آنچه مهم است این نکته میباشد که در آخر با تمامی استدلالات اخلاقی و حکیمانه به این نتیجه ی دهشت بار رسید که «فضیلت نزد هر انسانی تنها به ارضاء خواسته های خویش پرداختن است».نارسیسیم لازمه ی موجود زنده بودنبسیار مشاهده کرده ام که افراد مختلف از برخی صفات خود نالانند و پس از مدتی به این نتیجه رسیده ام که این نالانی همیشگی ناشی از نوع عمیقتری از خودشیفتگی در آنان است. مثلن دوستی دارم که در متون خود در وبلاگش و کامنتهایش برای دیگران مرتبن بر این نکته تاکید میکند که چنیدین برابر کامنتهائی که برای او نوشته میشود را پاک میکند، در صورتی که یک خواننده هوشمند میتواند به سادگی در یابد که نه تنها اینگونه نیست بلکه این فرد تشنه ی کامنتهای دیگران میباشد. کافیست به استتیستیک ورود به وبلاگ نگاهی انداخته شود. حال آنچه موجب این تفاوت در حس و گفتار میشود، نه تنها دروغ پردازی برای دیگران نبوده، بلکه ایجاد فضای مجازی «خود پر اهمیت، برای دیگران» توسط این فرد است. یعنی فرد در نبود یا بهتر بگویم کمبود فیدبکی که موجب خودشیفتگی او گردد، خود مجازن به ایجاد آن دست میزند. ما انسانها هر یک به مثابه ی یک موجود یگانه به دنیا نگاه کرده و به هیچ رو خواستار این گفته ی مونتسکیو که میگوید «آزادی هر فرد آنجا تمام میشود که آزادی دیگری شروع میشود» نمی باشیم. از نظر من این خودشیفتگی لازمه ی نوعی حب ذات یا بهتر بگویم دوست داشتن عمیقی نسبت به خود است تا آنجا که از تمامی عوامل درونی و بیرونی آزار دهنده انسان را خلاصی بخشد. گاهی با پلک زدن و گاهی با شیزوفرنی یا بهتر بگویم زمانی که این خودشیفتگی آزار کوچکی دیده و یا قطره ای از آن کاسته شود، فرد را بیمار و مریض و روانی و دیوانه و ... میخوانند که خب در صورت فرض بالا کاملن طبیعی میباشد.سلطه ی پدرانه ی ریاضیاتمیتوان با تمثیلی، با توجه به گفته های پراکنده ی بالا ریاضیات را پدر حمایت کننده ی بشر در مقابل جهل دانست. در حقیقت مخلوطی از ترس بنیادین بشر از رویارویی با آنچه نمیداند، به همراه این خودشیفتگی ذاتی موجب ایجاد زبانی از نمادها – که درک آن نیز نیازمند صرف زمانی زیاد میباشد – میگردد که با کوچکتر کردن مسائل طبیعت، ساده سازیها، خلاصه سازی ها و همینطور معادل سازی ها، بر این حس ویران کننده عدم شناخت فائق آید.او خود میداند که بر روی نوک بام در حال نواختن ویلن است اما برای ادامه ی زندگی نیاز به تصور حضور در میان ارکستر سمفونیک برلین را دارد.مثلث ادیپیبیان زیبا و بیاد داشتنی فروید از مثلثی که موجب وجود بسیاری از رفتارها، هنجارها و همینطور ناهنجاریها در ما میشود، اینجا نیز میتواند کما بیش کاربرد خود را داشته باشد. با این تفاوت که کارکرد دو سویه ی طبیعت در اینجا نقش مادر (معرف لذت) و نقش پدر (ایجاد کننده وحشت اختگی یا به بیانی دیگر مانع لذت) را با همدیگر به خود گرفته و بدین صورت موجب پیدایش وحشت عمیقی از «عدم شناخت» در سوژه میگردد. در اینجا چرخشی زیبا توسط ذهن انجام میشود، طبیعت نقش مادرانه را به خود گرفته و نقش پدرانه را به موجودی ماورائی و خیالی تحویل میدهد. اینگونه است که دنیا میشود محل لذت و ناظری بر کلیه اعمال نظارت میکند که در حقیقت نقشی کاملن پدرانه با ویژگی های مثلث ادیپی را دارا میباشد. اما پدری که خود به ساخت آن همت گماشته ایم هیچگاه نمیتواند همانند خود ما «نتیجه ی هر عمل» را به ما اطلاع دهد، یا بهتر بگویم نمیتواند عدم شناخت ما از طبیعت را اصلاح کند. لذا باید نظام نامه ای از مفاهیمی که همه ی هستی را در خود دارند، برای ما ارسال نماید. خب برای برخی قران نازل میشود و برای برخی دیگر ریاضی. در حقیقت میتوان پایه و بنیاد هر دوی این نظامنامه ها چه اخلاقی و چه به قول معروف علمی را با توجه به تناقضاتی که در روبرو شدن با طبیعت از هر یک میبینیم مشاهده نمود. تاکید میکنم، ریاضیات تنها و تنها یک زبان نمادین است و در ذات خود بیانی مجرد از چیزهاست که بشر با تعمیم آن میکوشد که بگوید بیشتر میشناسم. اخلاقیات نیز که میتوان در هر جامعه ای هنجارهای آن جامعه تعریف کرد به نوعی محصول همین روند ادیپی سازی طبیعت میباشند. در حقیقت دین که محصول جانبی اخلاقیات میباشد نیز از این قائده مستثنی نبوده و به هیچ رو نمیتواند بیانی کامل تر از آفریننده ی خویش داشته باشد.چه باید کرد؟روزگاری که در دانشگاه به فعالیتهای پر طنطراق دانشجوئی مشغول بودم غافل از اینکه تمامی بیان مهندسی مکانیک، شناخت آنچه روی میدهد است، به شناخت انواع نرم افزارها و ... همت گماردم. اکنون نه تنها راه قبل را محدود تر کرده ام، بلکه به درونی سازی طبیعت بیشتر تن داده ام تا بجای استفاده از حفظیات و لاتاعلات فرو شده در مغز، تفکری آزاد داشته باشم یا بهتر بگویم خیال کنم که تفکری آزاد داشته و به اختراع فکر بپردازم. این راه من تا این لحظه که این چرندیات را مینگارم است، تا لحظه ی دیگر نمیدانم. البته این راه در ذات خود مانع لذت میباشد، و عمده دلیل آن را در تربیت پدران حاکم (نه فقط جمهوری اسلامی بلکه کل حاکمان) میبینم، چرا که تنها راهیست که میتواند یک انسان به خود وضعیت دشوار را تحمیل کند و لذت ببرد. در مورد آن شاید بعدها بیشتر بگویم.

+   نیکیتاک ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٦

همان اخلاق

به واسطه ی خواندن وبلاگ پردازه ها به مطلبی برخوردم که خالی از انصاف دیدم که زحمت نگارنده را به خواندن با دقت متن، پاسخ که نه ولی بی نظر بگذارم. لذا جوابیه ای بر آن نگاشتم که، علاوه بر نوشتن آن در کامنتهای وبلاگ مذکور، جهت درج در سوابق حرکت فکری خود در اینجا نیز نوشتم، باشد که خواننده ای پیدا شود، بخواند، نظر دهد و با یکدیگر تفکر کنیم. بالاخره همه ی ما به نوعی بنده ی اوهامیم.

نیای عزیز،

متن «دَغا باز خودِ ماييم شیوای شما را خواندم، سوای استفاده از برخی مطالب شما، آنطور که انتظارات من را برآورده سازد، تحلیل ژرف بینانه ای همچون دیگر نوشته های شما مشاهده ننمودم. البته تلاش شما پر ارج بوده اما با رویه شما در استفاده از برخی کلمات نیز مشکل دارم. به هر حال هر کس به راه خود میرود و مراد تنها سایش تفکرات است. پس سخن کوتاه کرده و تنها بینش خود را بیان کرده و ارتباطش را در قسمتهای مورد نظر با گفته های شما میگویم.

بحث را با تعریف «ایدئولوژی» از دیدگاه «گلین دالی» شروع میکنم: «ایدئولوژی استهاله ی واقعیت واقعی یکصدا یا واحد نبودن اجتماع به صورت یک کل یکدست، به واقعیت خیالی وجود یک دیگری تاریخی جهت برهم زدن این اتحاد، میباشد»

کمی توضیح میدهم:

گلین دالی در این گفته دو نوع واقعیت {در بینش نسبت به اجتماع را} در پس روی ما مینهد

1-      عدم وجود اجتماع بصورت یک کل واحد و یکصدا و یکپارچه (در قالب واقعیتی که سوژه آنرا تاب نیاورده و سعی در استهاله ی آن به خیالاتی قابل تحمل تر میکند)

2-      وجود یک دیگری «تاریخی» (یهودیان برای نازیها – عربها برای ایرانیان – تروریستها برای امریکائیان - ....) که همیشه مانع ایجاد یکدستی در جامعه میگردد. (در قالب خیالی که سوژه آنرا واقعیت میداند یا واقعیت خیالی)

بیان دالی این است که سوژه مورد اول را به مورد دوم برای ایجاد یک «یوتوپیای سهل الوصول» تر از یک «عدم غیر قابل وصول»، تغییر میدهد و شروع به تحلیل دنیا میکند. از این دست استهاله ها (که اولن نشان سلامت روانی سوژه بوده چرا که نشانگر مستقیمی از مکانیزمهای حیاتی وی است) را میتوان به وفور در انواع و اقسام نگرشها دید.

همانطور که در دیگر نوشته های خود بحث را با «شناخت» شروع میکنم، اینجا نیز لزوم آنرا حس میکنم:

1-دایره ای را فرض کنید که مساحت آن دانش شما و محیط آن مرز نادانسته های شما باشد. خب حالا با افزایش دانسته ها، شما تنها مرز نادانسته ها را افزایش میدهید. اینکه شما «شناخت کاملی از دنیا و چیزها داشته باشید» به نوعی همان «شیئ فی نفسه ی کانتی» میباشد، که خب یکی از موارد همان «عدم و غیر قابل وصول» سوژه ی قصه ی ما میباشد و حالا سوژه برای ادامه حیات خود (که بزرگترین هدف هر موجود زنده است و تمامی مکانیزم های حیاتی و روانی وی نیز به این سمت در حرکتند، (همانطوری که در یک انسان میتوانند مکانیزمهای روانی تا مرز شیزوفرنی نیز پیش بروند) نیاز به یک استهاله دارد، چرا که هیچگاه نمیخواهد بگوید «من جزئی از دنیا هستم» چرا که خود را «صاحب دنیا» دانسته و بنا به همان «تور آگاهی» ژان پل سارتر «دنیا را آنچه در اطراف من قرار دارد» تعریف میکند. حال بزرگترین وجه تمایز (که مطمئن نیستم) انسان با دیگر موجودات وارد صحنه میشود: تخیل.

2-خب همینجا صبر کنید. مطلب مهم دیگری که در ارتباط انسان با محیط وجود دارد، همانا ارتباط انسان با وحشتناکترین نوع موجودات زنده که همانا «انسان دیگر» است، میباشد. در اینجا اگر انسانی که زورش از «من» بیشتر است، توسط انسانی دیگر (قوانین اخلاق با ضمانت اجرائی) که زورش از او بیشتر است، افسار زده نشود، من چگونه میتوانم به «زندگی» ادامه دهم؟ پس تلاش میکنم به :تخیل.

3-سوای موارد گفته شده میتوان بگونه ای فرویدی نیز به قضیه نگاه کرد، خب اخلاق از وجود «پدر» نشآت میگرد که همانا «ممنوعیت» ارتباط جنسی سوژه با مطلوبش است، که به نوعی میتوان رگه های آنرا در اکثر قوانین مدون اخلاقی که تعدادی از آنها بصورت «دین» یا «ادیان» کهن که عمدتن رمزآلوده تر بوده، مشاهده نمود. در اینجا سوژه ی سرخورده به نوعی یوتوپیای تخیلی که خود در جایگاه نمادین پدر قرار بگیرد چشم میدوزد و دو راه را در پیش میگیرد: رادیکالیسم یا حرکت به سمت اخته کردن پدر و پائین کشیدن او از جایگاه نمادینش و یا محافظه کاری و صبوری و تن در دادن به شرایط موجود.

سوژه و نیاز به اخلاق

همانطوری که در مبحث پیشین خود تلاش بسیاری جهت بیان موضوع «نیاز سوژه به اخلاق» کرده ام که خب فکر میکنم خیلی خوب و شیوا نبود. در اینجا از دیدگاهی دیگر به موضوع میپردازم.

سوژه در ارتباط با محیط که میتوان آنرا «پدری بی قانون که قوانین خود را بیان نمیکند» نامید، نیاز به نوعی ارتباط دوسویه دارد، موضوع ساده است، سوژه نیاز به پدری دارد که از طرفی او را تنبیه کرده و از طرف دیگر با تن دادن به خواستهای پدر، مورد حمایت وی واقع شود. این مورد پدری قابل پیشبینیست. حال این محیط که سوژه آنرا «پدری بی قانون که قوانین خود را بیان نمیکند» در دنیای واقعیت واقعی میداند، استهاله ای به «پدری که از طریقه های خاصی ممکن است یا حتما قوانین خود را بیان میکند» می یابد. در اینجاست که همانگونه که شما به خوبی در متن خود بیان نموده اید، مجموعه ی افراد جامعه یا بهتر بگویم این اپیدمی «ایمان جمعی به وجود صاحب وحی» موجب پدید آمدن افرادی میگردد که در حقیقت مفعول این پناه بشری میباشند و در برحه های مختلف زمانی گاهی، پیغمبر گاهی امام و گاهی خدا نامیده میشوند. و این تقسیم وظائف از همان «داستان زندگی اجتماعی انسانها» نشآت میگرد که خب یکی وظیفه ی شخم زدن زمین را داراست، دیگری نجار و دیگری ملا.

دوباره تاکید میکنم، همانگونه که به خوبی در متن خود بیان نمودید، همانند نجار و بنا، ملا و کیان نیز نیازمند تامین هستند و برای امتداد این تامین طبیعیست که همچون نجار و بنا در کار خود بدعت کرده و شیوه های جدید ادعیه و ذکور واجب و حج و غیره را، جهت جلوگیری از انقراض نسل خود، ابداع کنند و بقول معروف کار خود را توسعه دهند.

سوژه و بی نیازی از اخلاق

همانطوری که از موارد 1 و 2 و 3 که در ابتدا مطرح کردم و با سه بینش مختلف سوژه را به سمت تخیل کشاندم، میتوانید به وضوح مشاهده کنید که «لزوم وجود اخلاق، حضور دیگری ست»، پس میتوان گفت با از بین رفتن دیگری این نیاز به اخلاق نیز از بین میرود، در حقیقت اگر بخواهیم بهتر بگوئیم، موضوع درونی ما (اید) همانا کنش کاملن غیر اخلاقانه با دیگران و استهاله ی آن (و یا تلاش در صدقه دادن جهت پاک نمودن آن) به کارهای اخلاقانه یا اینکه خب «همه انجام میدهند»، جهت عدم حس سرخوردگی «سوپراگوئی» ست. یعنی به نوعی سوژه به هیچ وجه خواستار اخلاق برای «خود» نیست بلکه برای «دیگری» اینگونه میخواهد، پس باید بازار «اخلاق» توسط سوژه گرم گردد تا تک تک «دیگری» های جامعه به این سمت حرکت نمایند. اما اپیدمی اخلاق زدگی در اجتماع موجب ایجاد رفتارهائی شبیه به آنچه در جامعه امروز مشاهده مینمائیم یعنی التزام عملی افراد به انجام فرائض دینی و عدم ایمان قلبی یا به قولی همانگونه که گفتم همه ی ما فقط «دیگری» را وقتی «دروغ» میگوید نکوهش میکنیم و خود نیز روزانه هزاران بار این کار را انجام میدهیم. در حقیقت با قبول گفته های این قسمت تمامی اجزاء جامعه نه تنها جدای از مبلغان اخلاق در آن جامعه نبوده بلکه تنها به مبلغی برای اخلاق که «خوب نمیتواند دیگری را شیفته ی اخلاق کند» تبدیل میگردند. در اینجا ملت و ملا تبدیل به توده و چکیده تفکر توده میگردند. طبیعیست که در جوامع پوپولیستی همچون ایران که هزاران سال سردم دار اینگونه تفکرات (کافیست به توصیفات آیرانه وئجه و دلائل فتح الفتوحات داریوش و ... تا سوره ی آل عمران و توبه نگاهی افکنید) اوهامی پشتیبان، به عنوان «دلائل لزوم پیاده سازی نظام های اخلاقی در جامعه» بوده این پدیده پر رنگ تر و آشکار تر نمایان میگردد.

اما موضع من

من با تفکرات و بیانات شما در خصوص ارتباط دو سویه میان افراد جامعه و مبلغان دینی موافقت دارم، اما نه به آن جهت که دین اسلام را شما در موضعی در مقابل تفکرات جامعه و کنشهای میان آنها قرار داده اید بلکه به این علت که «دین» نیز به نوعی از «قوانین مدون اخلاقی» جهت اداره مملکت و زندگی و همه چیز نشآت میگیرد. احساس میکنم که تاثیرات نوشته های آقای شجاع الدین شفاء در متن شما بسیار پر رنگ است اما من پیشتر از آنکه شما گفته باشید (چه به آن اذعان داشته باشید و چه نداشته باشید)، مخالف این سخنم که «اسلامی که با شمشیر سعد وقاص به ایران آمد به درد ایران نمیخورد» چرا که معتقدم بر خلاف آنکه سعد وقاص آورنده اسلام به ایران است، اوهامات اثبات کننده لزوم اخلاق گرائی در اسلام موجب پایدار ساختن آن در ایران گردیده، و نه تنها مناسب ایران بودنش (به لحاظ آئینه تفکرات المانهای جامعه) تقریبن خالی از شک است، بلکه خود افراد جوامع آنرا به نوعی کاستومایز کرده و به نحوه ی زندگی و خلق و خوی خویش سازگار کرده اند، همانطوری که در حال حاضر با تبلیغات وسیع خبرگزاری صدای امریکا میتوانید ببینید که اینبار اخلاقیات را از دامان پر مهر و عطوفت اهورا مزدا در ذهنها تزریق میکنند (چرا که اذهان خود آمادگی اینکار را دارند).

المانهای اجتماع ایرانی همانطوری که نجاری و بنائی را بر دوش نجار و بنا انداخته اند، دوشا دوش مردم دیگر نقاط جهان، تفکر را به عهده رسانه ها گذاشته و آنها را یکی از راههای عمده ی دریافت خوراک ایدئولوژیک خود کرده اند. خب انسان موجودی خودشیفته و تنبل است و سریع ترین راه وصول به هر چیزی برای او بهترین راه محسوب میشود. در چنین وضعیتی طبیعیست که رفتارها و کنش های ظاهری (بدون ایمان قلبی) جهت ارضاء خودشیفتگی سوپراگوئی، صدقه دادن و ریش گذاشتن میشود و در کنار آن با قمه بر سر و صورت میکوبند که چرا حسین مرد، اما کسی چکه ای تفکر نمیکند که برای چه بر سر میکوبند؟ اینهم شده مثل جاذبه زمین، دیگر تصوری از نبود آن، وجود ندارد.

به قولی دنیا به سمت یوتوپیای «همه چیز بعنوان کالا (حتی اخلاق)» قدم بر میدارد و این وضعیت برای جامعه و مردم تقریبن نه تنها غیر قابل پیش بینی بلکه به نوعی میتوان آنرا کنشی رهائی بخش از عقب ماندگی فکری - فرهنگی و تکنولوژیکی از دنیا دانست.

در آخر

تنها انتقاد موجه به «دین» آن هم از نوع «دین اسلام» از نظر من، همانا تخطی ذاتی آن از اخلاق یا به قولی اخلاقی نبودن آنچه ادعای مدعی مجمع الاخلاق بشریست، است. همانطور که با مشاهده آیات خود قران بعنوان معتبر ترین رفرنس، میتوان «بی عدالتی» های فراوانی را بر خلاف گفته های دیگر در همان کتاب دید.

اگر «دین» را بعنوان یک تابوی روشنفکرانه بکوبیم، تنها حاصل آن به نظر من تنها «دینی دیگر» است و نه رهائی از شر شیطان رجیم اوهام که خب بحث شیطان رجیم بودن یا نبودن اوهام نیز به جای خود باقیست.

 

 

+   نیکیتاک ; ٤:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٦

ویکتور مانوئل گورگیا و رویای ویلای لاله ی سرخ

ثریا

سردار سپه نخست وزیر شد

یا قزاق کچل نخست وزیر شد

1- شاید روزگاری تاریک بوده باشد، ولی به اطمینان میتوان گفت که این تاریکی ای که از پس صد سال به آن نگاه میشود، نه تنها چیزی که قابل روئیت توسط مردم آن روزگاران باشد، نبوده بلکه ما نیز دچار این توهم بزرگ گشته ایم که از میان جنگل مشروطیت و عوامل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی آن به در آمده ایم و اکنون به نقادی تلاشهای پر ارج یا بی ارج افرادی مینشینیم که کوچکترین شکی بر «مشابه آنان بودن خود» (تاکید میکنم منظورم «مطابق آنان بودن خود» نیست) و یا شرایط حاکم و در برخی موارد هر دو، نداریم.

2- بحث را با گفته ای از میشل فوکو آغاز کرده و پس از ژرف نگری در آن با چرخشی به بررسی آنچه هستیم (حداقل نمود ظاهری آنچه هستیم) در مقابل اجتماع ایران میپردازم.

میشل فوکو در مورد انقلاب ایران گفته ست «انقلاب ایران یک نع اساسی به پیشرفت و تکنولوژی بود».

در سالهای میان 1350 تا 1357 در سیستم شاهنشاهی حکومت عظمی پیوسته راسخ تر از پیش جهت ایجاد پیشرفتی عمومی در مملکت ایران با اتکا به جمله ی «اگر بخواهیم میتوانیم» بود بدون توجه به اینکه «تفکر» جزء لایتجزاء شکل دهی به حرکات اجتماعیست. قبل از این سالها تا حدود کودتای 28 مرداد، شاهی جوانتر که عادت به «فقط یک سمبل» برای مردم بودن داشته و با نگارش کتب انقلاب سفید شاه و ملت خود به تصریح بیان میدارد که روزگار ولی نعمتی شاه در مقابل ملت به پایان رسیده و روزگار همیاری ایشان جهت نیل به دروازه های تمدن بزرگ فرا رسیده است. خب بدون پرداختن به گفته های پراکنده و بس ضد و نقیضی که در این دوران شاهد بروز آن بوده ایم به سراغ روزهائی میرویم که پس از شوک نفت در بازارهای جهانی موجب ایجاد توهم «کورش کبیر» بودن شاه برای خود شد و تصمیم به ایجاد یک آیرانه وئجه ی دیگر از طریق اتکا به تکنولوژی ای که خود وابسته به همین «چشم آبی ها» جهت ورود آن بود، گردید.

3- واقع گرائی ایده آلیستی! دردی که میتوان به جرات گفت همگی با درصدی، کم و بیش به آن دچار میباشیم. در این شیوه ی واقع گرائی ایده آلیستی میتوان به بررسی تفکرات شاه در آن روزگاران و مشابهتهای عمیق آن با تفکرات گروههای مبارز از گروههای راست و چپ گرفته تا بالا و پائین پرداخت. عمده ی این گروهها عبارتند از: راست مانند جبهه ملی – راست مذهبی مثل شریعتی – راست ناسیونالیست افراطی مثل پان ایرانیسم – چپ مذهبی مثل مجاهدین خلق – چپ افراطی مانند کومله و کار و اقلیت و چریکهای فدائی خلق – چپ ناسیونالیست مثل حزب خلق عرب و خلق آذر و آذر آبادگان – چپ میانه رو مثل حزب توده و دیگر گروههائی که عملن باری به هر جهت بوده و مانند گروههای نام برده (که البته ممکن است سهون نام یک یا چند گروه را فراموش کرده باشم) به راستائی مشخص در سالهای مذکور (50 تا 57) نبوده اند. البته در این میان فراماسون ها نیز بوده اند که بعلت تاثیرات عمدتن پنهانی و زیر پوستی در لایه ی تظاهر فعالیتهای بسیار ناچیزی از آنها دیده میشد حذف گردیده اند.

شاه وجود تمامی این احزاب را انکار کرده و تنها وابسته به دو نوع ارتجاع سرخ و سیاه میداند و «ایرانی» بودن را تنها ویژگی مشترک مردم ایران دانسته  و نیل به دروازه های تمدن بزرگ را به منزله ی اوتوپیا (مدینه فاضله) ی آنها میداند.

در اثبات ایده آل گرائی تمامی این احزاب، مراجعه به نشریات و احکام و شب نامه های آنها که مجموعه ای از آنها را میتوان در روزنامه اطلاعات آذر – دی و بهمنماه سال 57 دید، مفید فایده است. در ضمن اشخاصی که بعنوان باقیمانده این احزاب هنوز در ایران حضور داشته و یا در خارج از کشور مشغول ایجاد پدیده های نوینی مثل نوری زاده ها و هخا ها میکنند نیز حاکی همین ایده آل گرایی حتی 30 سال پس از این انقلاب صحه ای بر این گفته هاست. با اینکه هر کدام از این احزاب در پی اوتوپیا (مدینه فاضله) ی خویشتن بوده اند که میتوانسته فرسنگها با مدینه ی فاضله ی دیگری فاصله داشته باشد، در زیر یک پرچم که همانا مجتهدی به نام خمینی بود به مبارزه ی خود معنا داده و در ضمن این کار این طرفداری را نوعی «میانجی نیل به مقصود» میدانسته اند.

۴-در بررسی فعالیتهای هنرمندانه آن زمان که کم و بیش در سینما با فیلمهایی همچون کندو و سوته دلان و دایی جان ناپلئون و گاو و خاک و آب و در اشعار شاعرانی چون شاملو و هوشنگ ابتحاج و سیاوش کسرائی و نعمت الله آذرمی و .... میتوان نمادهائی از همینگونه ایده آل گرائی ها که بعدها به وجود یک نقطه سرخوردگی در آنها میشود مانند فیلم هائی همچون 17 روز به اعدام یا شعر «چرخ چاپ شاملو» یا «اسکندر یا کاوه ی» و بسیاری از اشعار شاعران بنام دیگر که کافیست با انتخاب تاریخهائی بزرگتر از 59 یا 60 به آنها نگاه کنید.

شاملو در انتهای چرخ چاپ خود میگوید : مگر نه قرار است که خون بیاید و چرخ چاپ را بگرداند

اخوان در انتهای شعر کاوه یا اسکند میگوید:

هرکه آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خار و بی نصیب

زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ

زین چه حاصل جز فریب و جز فریب

باز میگویند فردای دگر

صبر کن تا دیگری پیدا شود

کاوه ای پیدا نخواهد شد امید

کاشکی اسکندری پیدا شود

که البته تاریخ نگارش این شعر بسیار قبل تر بوده و تنها به علت مطابقت با آن حس سرخوردگی هنرمندانه مذکور در بالا در اینجا گفته شده است.

جهت صحه گذاری بر این حس سرخوردگی عمومی میتوان در تاکسی نشست و رای گرفت و کما بیش همه به این موضوع که انقلاب 57 تنها به تغییر شاخصهای فضیلت حکومتی پرداخته و هیچگونه ساختاری را دیگر گونه نگرده اذعان دارند.

خب پس از این رائ گیری تاکسی ای عوام پسندانه، به تفکر در ساختارهای مملکتی در قبل و بعد از انقلاب مینشینیم و تقریبا جایگاههائی مشابه با اسامی تغییر یافته و از سوی دیگر «همان فضیلت سالاری های چاکر مآبانه» را میبینیم.

در استاندارد دین 19227 علم کنترل به این صورت تعریف میگردد: راه اندازی و قطع یک انرژی بزرگ با استفاده از یک انرژی کوچک.

۵-اتفاقی که کما بیش در روند حرکت اجتماعی سالهای 57 روی داده است را میتوان با «توهم کلاسیک توطئه شیاطین بزرگ» (که جو کلی سریال زیبای دائی جان ناپلئون است) ایجاد حرکت اجتماعی در اقشار مختلف مردم ایران و ایجاد این عظم که «شخص شاه بد است، پس باید برود» سنجید. اما بدون انکار سهم این شیاطین بزرگ در افسار زدن به اسبی که رام بوده و حالا میخواهد اختیار خویش را داشته باشد فکر کنم بهتر آنست که به تفکر در ویژگیهائی بپردازیم که موجب به سرسپردگی مردم به حکم «مرگ بر شاه» شد.

جو غالب در حرکات اجتماعی ایران «مد» بودن آن است، همانگونه که در زمان حاضر «گور پدر بقیه» مد شده و ممکن است دیر نپاید که این مدها تغییر کنند. در اینجا بحث در مورد علل این حرکات کاری بیهوده مینماید چرا که هر پدیده ای به عمق شناخت ما میتواند علل نا محدودی داشته باشد و تنها مرز نداستن علل قابل تشخیص میباشد. اما در اینجا بحثی پارتوئی که چندیست ذهن من را به خود مشغول کرده مینگارم.

همانطوری که در خانواده های خود میتوانیم به وضوح مشاهده کنیم، سیستمی اخلاقی- پدرانه بر خانواده ها (حتی در زمان حاضر که به قولی فرزند سالاری مد گشته) دیده میشود. سیستمی اخلاقی که راه خود را در المانهای تشکیل دهنده بعد «لذت زندگی» را در اجتماع ما فرا گرفته و همین امر قابلیت کلیت دهی به این سیستم را دارند و شاید بتوان از تقصیر های عمده ی شاه «اخلاقی نبودن» او دانست چرا که بیشتر انتقاداتی که در کتب حال حاضر از آن زمان مشاهده میکنم اشاره به تحکم دیکتاتوریک و استبداد و آزار مردم و فواصل طبقاتی دارد که خب اجزائیست که سالیان سال در این مملکت بوده و هست اما تنها خرده ای که میتوان وجه ای موجه به مبارزه ببخشد همانا غیر اخلاقی بودن «شاه» است کافیست به یکی از ایرادات خمینی به رفراندوم شاه اشاره کنم که در لابلای اوراق کتب انقلابی میتوان یافت (چرا حق رای دادن زنان را میدهید) خب این سوای احمقانه بودن یا نبودنش در آن زمان تابوئی اجتماعی برای جامعه مردسالار و بویژه شبه فئودال ایرانی بوده است جامعه ای که از حکومتهای فئودالی قاجار به زیر سقف پهلوی آمده و الان زمان بزرگ شدن شاه قجری هاست. شاه قجری ها نه بعنوان خاندان قاجار بلکه بعنوان حکامی که در سایه ی مذهب (اخلاقیات مد زمانه) به خود مشروعیت میبخشیده اند و حال میرپنجی که کسی قدرت تنفس در هوای حکومت وی را نداشت رفته و پسرش که نه تنها دارای جنم و جذبه ی او نیست بلکه دارای قلب رئوفیست که میخواهد دروازه های تمدن حکومت بزرگی را رقم بزند که کورش و داریوش بی پدر مادر لامذهب در آن تنفس میکرده اند. این طرز گفتار نه به عنوان توهین بلکه با لفظی عوامانه و ژرف نگار گونه جهت ایجاد ارتباط معرفی گردیده است. اما کافیست که کمی در این بیندیشیم که دروازه های تمدن بزرگ چه تفاوتی با حکومت اما زمان دارد؟

یا بهتر بگویم آیا همین اوتوپیا ی شاهنشاهی نبود که به مبارزه با اوتوپیای ملی (نه بعنوان اوتوپیایی واحد بلکه به عنوان حسی واحد که شاه مانع رسیدن به اوتوپیای ما میشود) نشست و شکست خورد؟ من جواب این سوال را نمیدانم. اگر جواب به این سوال آری باشد میتوان گفت که آرزوهای شاه به چاک قبای آرزوهای ملت برخورده بود. در حقیقت مردم برای این به مبارزه با شاه نشسته اند که شاه مقصد ویژه ای را بعنوان اهداف حکومتی و ملی خود برگزیده بود و  خب بعلت وجود مسیر حرکت برای رسیدن به آن (تکنولوژی) بر راهی که با اخلاقیات میتوان پیمود منافات داشت. من برداشت نمیکنم ولی کافیست به جو جامعه ای فکر کنید که در آن انتقاد به شاه «اجازه ی رای دادن به زنان» است. در فیلم «نسل سوخته» میتوان به وضوح باورهای عمده ی «شازده قجری» حاکم بر جامعه ایران در آن سالها را مشاهده نمود. اما آیا این باور «دروازه های تمدن بزرگ» آریا مهری یک نقشه ی نوشته شده بود یا استهاله ی جویی خروشان که به اجبار باید برای بقای جامعه در آن قدم نهاد به یک آرزو؟ جهانی سرمایه داری که به سوی یوتوپیای پست مدرنی گام برمیدارد که «همه چیز» در آن کالاست حتی اخلاق و ایدئولوژی در کنار دهکده ای که ادعای چندین هزار ساله بودنش تنها سهمیست از مجموعه افتخارات پیشرفت، لزوم وجود «مقصدی مشخص» مانند «دروازه های تمدن بزرگ» را ایجاد میکرد (و این مقصد مشخص تنها به علت انکار عقب ماندگی فوق العاده زیاد جامعه و حکومت و ... ایران از دنیای در حال رشد آن روز ایجاد گردیده است). و در این میان تنها ایدئولوژی ای میتواند رهنمون مجموعه المانهای اخلاقی جامعه (خانواده ها) باشد که خودش بزرگترین مدعی اخلاقیات است، یا اگر بهتر بخواهم توضیح بدهم جامعه از شر شیطان بزرگ و غیر اخلاقی اوتوپیای پست مدرن که اکنون در «دروازه های تمدن بزرگ» استهاله یافته است به اوتوپیایی اخلاقی پناه میبرد. و حال همانگونه که طی این 30 سال مشاهده گردیده میتوان با استدلالی تجربی گفت بهترین راه اخلاق زدگی استفاده از اخلاق است. پدر بزرگم حرف جالبی زد: «کاری که کمونیسم در پنجاه سال در شوروی عاجز از انجام آن بود در بیست سال در ایران انجام گرفت». زوال اخلاقیات تنها در پناه رشد آن صورت میپذیرد همانگونه که امروزه بیشتر از دوران قبل مشاهده میکنیم که در کوچه و خیابان و ... در ظاهر همه چاکر و مخلص و نوکر و خر یکدیگر بوده اما در سر چهارراه حاضر به یک نیش ترمز ناقابل جهت عبور دیگری نمیباشند. گوئی جامعه مانند سیلی گدازه که لایه ی روئینش به آرامی در حرکت است در لایه های درونی هرچه بیشتر رو به سوی این اخلاق زدگی یا به قولی عدم اخلاقیات است که خود نوعی اخلاق گرائی محسوب میشود. در این میان ایمان عملی در افراد عمدتن مسلمان ایران جای باورهای قلبی را گرفته (و این عمدتن به علت ناسازگاری و یا بهتر بگویم به قول اسپینوزائی فضیلت واقعی نبودن این فضیلتهاست) و (همانگونه که حرکت اجتماعی جهانی به سوی اوتوپیای پست مدرن ایجاب میکند) تنها ظواهر مانده اند و دیگر هیچ. کافیست به تناقضاتی که حجوم ماهواره به سمت خانه های ایرانی و سانسور کانالهای سکسی توسط پدر خانواده ایجاد کرده، نگاه کنید. پدر کانالها را سانسور میکند ولی در خلوت به نظاره ی آنان مینشیند (که البته کلیت بخشی به اتفاقی کوچک است اما تنها یک مثال است و نمونه های بارز دیگری همچون آن را که پدر برای ما ممنوع میکند ولی برای خودش آزاد است، نگریست که همین موجب تنزیل منزلت دروغین اخلاقیات در منظر ما میشود) که نمودی از جامعه ی اخلاق زده در قالب هرم خانواده است. ایجاد تعاریف بسیار بسیار زیادی که در حیطه ی اخلاق مطرح میشوند. کسی حک کردن را دزدی نمیداند کسی کپی رایت را دزدی نمیداند در صورتی که اینها تنها شکلهای دگر گونه شده ی دزدی کلاسیک هستند و تنها بعلت قدمت کم است که قوانین اخلاقی عاجز از گذاشتن خط قرمزها در آنها بوده و رفته رفته دنیا به سمت سیستمهای تنبیه تشویقی میرود که هیچگونه ضمانت اجرائی قلبی ای (ممکن است) به صورت نهادینه شده در المانهای خود نداشته باشد. کافیست حس شخصی را که بعلت سرماخوردگی استامینوفن کدئین مصرف کرده و پس از انجام آزمایش اعتیاد معتاد تشخیص داده میشود را تفکر کنید. شخص خود را معتاد نمیداند و این امر باعث ایجاد حس ناراحتی شدید از اتهام به کاری که انجام نداده در او میشود. مفاهیمی از این دست موجب تناقضاتی عجیب میگردند و حال نمیتوان به قاطعیت در مورد خوب یا بد بودن هر چیز نظر داد.

۶-در برنامه ای تلویزیونی در مورد دوران فرار شاه از ایران به ویلای لاله ی قرمز در مکزیک اشاره شد که شاه در آنجا میزیسته و به همراهی شخصی به نام ویکتور مانوئل گورگیا و همسرش فرح به دیدار شخصی طالع بین میرود و میپرسد «آیا من حکومت از دست رفته خویش را باز می یابم» و طالع بین پاسخ میگوید که «در آینده ی تو سیاهی میبینم». مراد در اینجا اشاره به ایده آل گرائی و یا خرافی بودن شاه و یا تاریکی آینده او نیست. بلکه مراد نحوه ی استدلال اخبار رسانه ای حکومت برای مردم است. چه کسی جز «من» اجازه ی این نحوه ی استدلال را به «پدر» میدهد؟

در این میان میتوان با مفهومی اخلاقی شاه را یک شهید راه پست مدرن دانست!!!!!!!!!!

+   نیکیتاک ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٦

فانتزی مردم

میتوانم بو کنم و بچرخم بر دور سر خود. بر دور دنیا بر روی «همه چیز» ی که دارم ... سر میخورم و میلرزم و میترسم ...

سوال جالبی بود: «آیا از من هم میترسی؟» و جوابی کامل، سرد سرد، یخ زده مثل خیابونا «من از همه میترسم» نفس عمیق آیا بترسم یا نه از ادامه! «زندگی مثل رد شدن از عرض یه رودخونه ی پر از تمساحه ... باید حواست باشه پات رو کجا میگذاری ... یا نباید اصلن فکر یا باید دائمن فکر کنی ... حالت وسط نداره!»

-----

«خب امروز حسابی باید خوش بگذره» اینو با خودم گفتم و رفتم از توی صندوق زنجیر چرخای تیمور رو برداشتم تا به پاش کنم! جک یخ زده بود و سرما دست رو میسوزوند یه دفعه مثل یه فلاش بک رفتم توی روزهای سال ۶۷ ...  یخ .... سرمای ۳۳ درجه زیر صفر و گرمای یه خیال خوش یه نوستالژی یه فانتزی یه ...

کتابی رو میخوندم که سرنوشت یه بچه گوزن بود که سر تاسر قطب رو به دنبال «شاخ» هائی که باید روی سرش باشه و نیست میگشت و زمانی که اون شاخها وجود داشتن فهمید که هیچ فرقی بایه احمق که اصلن به این موضوع که چرا شاخ نداره فکر نکرده، نداره. من شدم اون گوزن ... ماهی سیاه کوچولو رو میخوندم و ماهی قرمزه که بعد از قصه مثل ۱۱۹۹۹ تا ماهی دیگه نمیره شب بخیر بگه و بخابه هیچ وقت فکرم رو به خودش مشغول نمیکرد. کاملن شده بودم شبیه به رمان نان و شراب اینیاتسیو سیلونه ... «پا نباید روی دم دیگران گذاشت».

سطح شیبداری که جلوی خونه از برف درست میشد، هر سال امیدی بود که باهاش ساعتهای طولانی آب بابا رو تبدیل به ثانیه میکردیم. «بابا» مینوشتیم با کاغذی که سیاه و کبودی سیگار فروش سر خیابون که به خاطر قانقاریا پاهاش رو از دست داد توی ذهنم حک کرده...

در لحظه زندگی میکردم کاملن در لحظه ... آینده برام هیچ چیزی جز یه مفهوم برای تکه چوبی که توی یه جوب آب قرار گرفته نبود.

سالها بعد توی یه وضعیت کاملن متناقض مثل گرمای ۴۵ درجه اهواز کتاب بزرگ علوی رو میخوندم و اون سرمای قصه ی «رقص مردگان» و «رجبعلی رجبف» و آقای میم و نون منو کاملن مدهوش خودم میکرد. میرفتم توی دنیای آدم برفیها و ملاقه ها و هویجها و تا سرحد سه روز بیمارستان خوابیدن برف بازی کردن ها ... قلعه میساختیم ... از مرز خودمون دفاع میکردیم ... دفاع رو می آموختیم ... به خودمون «جنگ کردن» رو یاد میدادیم ... از اون موقع حک میکردیم که کسی حق نداره به مرز «من» تجاوز کنه وگر نه پوستش کندست.

جنگ بلوک ده طبقه با دوازده طبقه ... و تعریف خاطرات خودساخته ی چه دلاوریها و چه ترفندها زدنها ... حالت عادی ما دوستهای آینده فقط «جنگ» بود ... تنها چیزی بود که مثل یه آهنربا میتونست ماها رو دور هم جمع کنه چه توی سرما و چه توی گرما...

درختایی که تو زمستون بار برفا و تو تابستون بار ماها رو تحمل میکردن چارچوبهای قلعه این «جنگ» ها بودن ... ماها فقط جنگیدن بلد بودیم فقط جنگیدن

در این میان دردناکترین خاطرات فقط تماشای این جنگ از پشت پنجره ها بود...

سرمای استخون ترکون جوادنیا با اینکه جو غالبش جنگ بودن و کشته شدن و ژ۳ ، هیچوقت به این حد من رو نترسونده بود...

زنجیر چرخا بسته شدن. استارت رو میزنم و راه میفتم.

+   نیکیتاک ; ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٢

نسبت ها ... ۱)

 

مجو درستی عهد زین جهان سست بنیاد

کین عجوزه عروس شش میلیارد و دویست و پنجاه میلیون نفر است.

شعری که به قول جنوبی ها کاته ی دل وا کن است. شاید همه به نحوی به آن ازعان داشته و به قول معروف با صحه گذاری بر پیر و بی بنیاد بودن جهان، فریاد و فغان از این فرهاد کش بلند میدارند.

در این متن نه هدفی بلکه مسیری وجود دارد که چندیست در اندیشه ی آن میباشم و نه جهت تصحیح در جائی بصورت پست در وبلاگ مینویسم.

جهت پرهیز از بازی با کلمات، جهت ارائه و گویش هر مطلب سعی در دادن حس ایجاد شده در من از شنیدن کلمه خاص خواهم کرد تا شاید با این گونه رمز گذاری بر نوشتار، تلاشی جهت حفظ (کم و بیش) احساس خود از آنها داشته باشم.

۱) خیانت

بیشتر این واژه را میتوان در غالب حس فاعلیت از مفعول دانست. یا بهتر بگویم انتخاب ابژه ی کیف «دیگر» توسط ابژه ی کیف «خود».

۲)شناخت

هر آنچه از اطراف میتوان در بازه های زمانی مشخص پیش بینی کرد. حال این شناخت میتواند حالت خاصی از شناختی عظیم تر و بزرگتر باشد که خب تفاوتی در مسئله ایجاد نمیکند یا میتواند تعداد مولفه های بیشتری را در زمانی مشخص و یا همان مولفه های محیطی را در مدت زمان بیشتری (صد البته بازه های زمانی در اشل های انسانی) پیشگوئی کند.

۳) قانون – نظام

هر آنچه مطابق آن اگر عملی صورت گیرد نتیجه اش را در آن میتوان یافت. بعنوان مثال در قانون است که اگر از چراغ قرمز رد شوید جریمه میشوید. مجموعه ای از if ... then ... else ...0 ها که عمل یا شرط یا کنش یا علت یا کاندیشنی را به عکس العمل یا واکنش یا معلول یا اکشن مربوط میسازد. پس هر آنچه که منظم نامیده میشود مجموعه ای از نظامهای علی یا قوانین بر آن حاکم است.

۴) تئوری

بیان مردد یک قانون که بیشتر در مواردی که تمامی علل یا تمامی معلول های قانون شناخته شده یا قابل شناخت نیستند، بکار برده میشود.

۵) میانجی – اینترفیس

هر آنچه نوعی موجودیت را به نوعی دیگر جهت شناخت تبدیل میکند. بعنوان مثال نور در چشمان ما که به مثابه یک اینترفیس نوریست تبدیل به سیگنالهای عصبی گردیده و آنچه میبینیم را در مغز ما ایجاد میکند.

۶) سیستم

مجموعه ای از نظام ها یا قوانین که به صورت زنجیر وار و یا موازی قرار دارند. برای روشن شدن مطلب مثالی میزنم. لوله هائی را در نظر بگیرید که پشت سر یکدیگر به هم متصل هستند. ورود آب به هر یک موجب خروج آب از آن و ورود آب به لوله ی بعدی میگردد که به آن سیستم زنجیره ای یا سیکونشال میگوییم. حال لوله هائی را که موازی با هم قرار دارند را در نظر بگیرید ورود آب به هر یک موجب خروج آب از آن گردیده اما به لوله های دیگر کاری ندارد که به آن سیستم موازی یا کانتینیوس میگوئیم.

۷) فیلتر

دریچه ای که عموما بر روی اینترفیس قرار گرفته و شناخت با تعویض آن عوض میگردد. بعنوان مثال اگر به نور با استفاده از پدیده ی «فتو الکتریک» نگاه کنیم موجب میشود که به طور قطع بگوئیم که نور «ذره» است در صورتی که اگر با استفاده از پدیده ی «پراش» به آن نگریسته شود میتوان گفت که نور به طور قطع «موج» است. برای درک پدیده ی پراش کافیست که از یک روزنه ی خیلی کوچک مانند فاصله ی خیلی کم دو انگشت به یک لامپ نگاه کنید. حاله ای تاریک روشن در کنار دستانتان مشاهده میکنید که بیانگر پدیده ی پراش است.

۸) وزن – درجه اهمیت – احتمال رویداد

در یک سیستم نظام مند که با یک فیلتر مشخص جهت شناخت بررسی گردد، معلولهائی که بیشتر احتمال حضور دارند را با وزن بالاتر و برعکس نشان میدهیم. مثلن اگر از یک پرتگاه به پائین بپرید وزن معلول «مرگ» 90 و وزن معلول زنده ماندن 10 است که با شناخت بیشتر اعداد دقیقتری پدید می آیند و وابسته به این است که با چه دقتی میخواهیم معلول را بشناسیم.

-----

چرا میخواهیم جهان را بشناسیم؟

میتوان با این دید به جهان نگریست که نظامی کاملن قانونمند (اما نه لزوما آن قوانینی که بشر شناخته است) وجود دارد که به مثابه ظرفی در برگیرنده ما میباشد. و چرائی شناخت در اولین قدم جهت حفظ بقا برای هر موجود زنده، و در قدم دوم جهت ایجاد شرایط بهره وری یا کیف است.

قوانین طبیعت

همانطور که قبلن نیز بسیار بسیار اشاره کرده ام (مطابق شعر احمد شاملو) جهان مساویست با ملقمه ای بی قانون از مطلقهای متنافی. اما در این جا بی قانونی کاملن وابسته به ناظر است. اگر مطابق پاراگراف بالا جهان را به صورت پیشفرض معلول یک نظام علی بدانیم این جمله اشتباه میباشد اما همانگونه که در قسمتهای اول متن به آن اشاره کرده ام شناخت رابطه ی تنگاتنگ با رابط شناخت و فیلتر دارد. در ضمن اینکه تمامی این بحث بر مبانی این اندیشه که دنیا در گوشه ای قرار دارد و انسان در گوشه ای دیگر و تنها گریزهائی به این اندیشه که انسان جزئی از همین دنیا میباشد زده شده است.

بازه ی زمانی

یکی از دیگر مولفه های بسیار موثر در شناخت «بازه ی زمانی» ای است که با آن به پدیده ها نگریسته میشود. بعنوان مثال تا چندی قبل عصر یخبندان بعنوان دو دوره ی تاریخی که در گذشته های بسیار دور رویداده است تلقی میگردید. اما امروزه میدانیم که این عصرها نه تنها مطعلق به تاریخ نبوده بلکه یک دوره ی تکرار 124 هزار ساله دارند و کاملن وابسته به حرکت مخروطی زمین حول خود و دوره ی نوسان الاکلنگی مدار زمین به دور خورشید دارند. حال این ها فقط دو عامل از عوامل موثر میباشند که تا به حال شناخته شده هستند اگر چند روز بعد پدیده ای به اسم گلابی شناخته شود و موجب ایجاد معلولی با وزنی بسیار بالاتر از عصر یخبندان (مثلن گرم شدن بیش از حد زمین) باشد خب طبیعتن آن معلول روی خواهد داد اما در این جا لازم است چندی در مورد دوره های زمانی یا بهتر بگویم «بازه ی زمانی» ای که به پدیده ها از طریق آن نگریسته میشود با توجه به شناخت کنونی داشته باشیم.

ناآگاهی

در طول زمان به قدمت تاریخ کوتاه ثبت شده بشری، تمامی تلاش بشر معطوف به کاستن ناشناخته ها جهت کنترل آنچه به آن محیط اطراف گفته میشود (که خود انسان نیز جزئی از آن است – حتی سوژه ی شناساگر و کاشف قصه ما برای خود). نقل قولی از دکتر فریور فاضل پور را در اینجا لازم میدانم که میگوید علم بشری مانند مساحت دایره ای است که محیط این دایره مرز ناشناخته ها و عمق جهالت بشر میباشد، حال هرچه به کنکاش در گوشه و کنار بپردازیم با زیاد کردن علم خود – مساحت دایره – محیط دایره یا بهتر بگویم مرز نادانسته های بشری نیز زیاد تر میشود. این تنها یک تمثیل جهت ایجاد احساس مشترک بهتر است و نه گفته ای دقیق. در این دنیا با توجه به تمام این نا آگاهی های عمیق و زیاد که تنها قطره ای از آنها را که در مرز آگاهی ما قرار گرفته اند را میشناسیم چاره چیست!؟ دکارت با معرفی فضای معروف دکارتی اش این نا آگاهی را کاست و کوشید با ایجاد فضای برداری موهومی کمی از این بار جهل بکاهد که به عکس موجب افزایش زحمت نایکوئیست و بد bode شد. اسپینوزا با فلسفه اخلاق خود بار فروید را افزود و فروید بار ... به هر حال مراد آنکه این کوشش نه بیهوده و نه بیهدف بلکه مقصد  آن فرسنگها دور تر از مرزهای پندار ما قرار دارند و پیمودن این مرزها با سلاح شناخت و تفکر (با اتکا بر فکر بشری و ابزار دست ساز بشری) ست. در عصر کنونی که عمق شناختها در زمینه های مختلف نسبت به گذشته و حجم یادگیری بشری، بسیار زیاد گشته این خطر استدلالات را تهدید میکند که یکی از دو عنصر شناخت و تفکر را از دست دهد. اگر ارسطو در زمانه خود استدلالاتی ارائه داده که تا قرون حاضر نیز کاربرد خود را کم و بیش از دست نداده است نه به علت مافوق بشری بودن ارسطوست بلکه علت در پس شناخت به همراه تفکر نهفته است که متاسفانه امروزه در پس کلمات محدود علوم خاص محدود گردیده همان طوری که نوشتار حاضر نیز از این بحث مستثنی نمیباشد. کافیست برای درک این موضوع به نظاره ی خواندن یک نامه توسط یک فرد با سواد از دید یک فرد بی سواد بنشینید. بله شما در حال تماشای یک معجزه هستید او جوهر را میفهمد.

تو بی کانتینیود ...

+   نیکیتاک ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٠

نشانه ها

با همان سردی زمستانی به بهار گفت:

«تلخ تلخم مث یک خارک سبز

سردمه

میدونم هیچ زمانی دیگه خرما نمیشم»

پناهی

وقتی صدای جیغها با صدای هواپیمائی که میخواد دیوارها رو چه صوتی و چه غیر صوتی بشکونه قاطی میشن سمفونی آلفا سنتورس آغاز میشود

با تک تکر تکرا تکرا تکرا تکرار

صددددددای آغازین را پایانی نیست ...

«که چی» نام عنصری که در انتهای افعال قرار میگیرند که چی!

به آرامی در زیر لحاف میگویم «Ri9i7»

کاشکی زندگی مثل سیگار ۲۰ تا توی یه پاکت بود و ۲۰۰ تا توی یه باکس.

اترنت سوئیچ میخواد، هاب میخواد ولی پروفیباس یه جفت سیم و دو جفت مقاومت ۲۵۰ اهم زندگی یعنی اینکه اترنت کجاست و پروفیباس کجاست! لایه ی دیتالینک لایه ی فیزیکی و ...

مرا تو بی سببی نیستی

براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب

از دریچه تاریک

+   نیکیتاک ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٦

جناب مستطاب تيمور

از رانندگی پی در پی خسته شده بودم. ماشین رو کنار اتوبان پارک کردم و پیاده شدم توی آسمون چندتا لکه ابر بود اه لعنت به این ابرا ... لعنت به این ابرا ... کاش میشد مثل اونا بود کاش میشد، همیشه از یکجا بار سفر بست و یه جای دیگه فرود اومد. کاش میشد هیچ قیدی نداشت بخار بشی بالا بری و سقوط بر فراز صفر کلوین. سیگارم رو روشن میکنم با تپش قلبی که این چند روزه اومده سراغم دیگه نباید چیز زیادی از عمرم باقی مونده باشه! این یه نمونه جمله ایه که از زمانی که حرف زدن یاد گرفتم شگردم بوده. رو فرش جیش میکردم و تا میومدن (منظورم عناصر دیگه اون سه گوش لعنتیه) دعوام کنن که چرا. ... میگفتم من مریضم!

ته آسمون قرمز شده و اون چند تا لکه ابر سیاه دور مثل زمانی که بعد از نقاشی قلمو رو رو رنگ میکشی که کش بیاد و بلور بشه، یه تیکه از آسمون رو بلور کردن. گمونم دارن اونجا میبارن ...

جالبه پدیده ی گلخانه ای همون مادر «حیات» که حالا دیگه فکر کنم شده «پدر حیات». آخه همه جا سخن از مضر بودن و .... این تفلکه.

نیروگاه هزار مگاواتی شهید رجائی! اسامی چقدر فریب دهنده هستند «هزار مگاوات». با چرخه ای از بخار آب و گاز برق تولید میشه تا دوباره اون چرخه رو بچرخونه و یه کمکی در حد ۳۲ درصد انرژی گرفته شده رو تحویل بده به شبکه برق! جالبه که نیروگاه اتمی از اینم کمتره ۲۳ درصد...

قانون دوم ترمودینامیک که هر گوشه ای که نگاه میکنی یه بدبختی ایجاد کرده ... تفاوت ایده آل و غیر ایده آل وجود یا عدم وجود قانون دوم ترمودینامیکه... چجوریه که این ابرا و این زمین و این آسمون انسان رو پدید اووردن ولی هیچ گهی نخوردن که آدم نه سردش بشه نه گرمش مگه ما چیمون از خرس گریزلی کمتره؟

خب دیگه فکر کنم باید برم وگر نه خیلی خیلی دیر میرسم ...

حالا پشت فرمون ماشین نشستم و دارم میام و نگاهم به خط وسط اتوبانه یادش بخیر یه پروژه داشتم تو نطنز سر راه جلوی هر اسپید کمرا کیلومتر میزدم و توی ۱۰ ۱۲ باری که اونجا رفتم و همشم نصف شب بود با اینکه از جلوی اونا با سرعت ۱۵۰ ۱۶۰ رد شدم ولی فقط ۱۶۰ هزار تومن خلافی داشت ماشین. حالا هم باید یه همچین کاری با اتوبان قزوین بکنم.

کاش میشد! کاش میتونستم قشنگتر با «قانون پدرانه» کنار بیام و اینقدر زجه نزنم. کاش میشد کارمند باشم و سرماه حقوق بگیرم و زیرآب بزنم و ... چقدر اعصاب خودمو خورد کردم الکی الکی ... فردای بهتر همین امروز بهتر از فرداست.

سلمونی محل حرف قشنگی زد : یه بار به مردم خبر رسید که یه پیغمبر جدید اومده یکی از بین جمعیت گفت: «دهن داره؟» جواب دادند «بلی» او گفت: «اینیکی هم بهر خوردن آمده». خب آخه معلومه دیگه مگه میشه برای انسانها خدا از بین گوساله ها پیغمبر بفرسته؟ پیغمبر بفرسته... دوباره همون قانون لعنتی ... مردم روستا خیلی خوشبختند و مردم ایل بسیار سخت و سفت ... من نمیتوانم هیچ کدام باشم و باید یه استفراغ از مخلوط هر دوشون درست کنم و کوفت کنم و با فشار هرزه ی هر دستی فریاد برارم که «آه چقدر خوشبختم»ووووووووووو.

اه ای روشن طلوع بی فروغ

آفتاب سرزمینهای جنوب

---------------------------------------------

در عشق همیشه ذره ای جنون هست و در جنون همیشه ذره ای عقل (نیچه)

+   نیکیتاک ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢۸

 

+   نیکیتاک ; ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٦

 

+   نیکیتاک ; ٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٦

 

+   نیکیتاک ; ٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٦

 

+   نیکیتاک ; ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٦

 

+   نیکیتاک ; ٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٦

 

+   نیکیتاک ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٦

 

+   نیکیتاک ; ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٦

 

+   نیکیتاک ; ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٦

 

+   نیکیتاک ; ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٦

 

+   نیکیتاک ; ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٦

 

+   نیکیتاک ; ٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٦

خانه ی نارنجی ما

دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه

هر دو جان سوزند، اما این کجا و آن کجا

+   نیکیتاک ; ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٥

تشکر از ارشيا

دوباره خودم، از تشکر از ارشیا که اگر کمک ایشان نبود دیگر نیکیتاک هم نمیبودی

+   نیکیتاک ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٦

 

این وبلاگ متعلق به نیکیتاک می باشد

+   نیکیتاک ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir